ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  

Share

صبا اي پيک مشتاقان قدم فهميده نه سويش
که رنگم مي‌پرد گر مي‌تپد گرد از سرکويش

نفس تا مي‌کشم در ناله? زنجير مي‌غلتم
گرفتارم نمي‌دانم چه مضمونست گيسويش

تو هم اي ديده محو شوق باش و بيخوديها کن
که عالم خانه? آيينه است از حيرت رويش

دل ياقوت خون گرديده‌اي در حسرت لعلش
رم آهو به خاک افتاده‌اي از چشم جادويش

چو سرو آزاد شو يا همچو شمع از خويش بيرون‌آ
به لب‌ گر مصرعي داري ز وصف قد دلجويش

غبارآلود هستي‌ گر همه تا آسمان بالد
چو ماه نو همان پهلوخور عجز است پهلويش

شکست شيشه? من ناکجا فرياد بر دارد
تغافل رفت بر طاق بلند از چين ابرويش

دو روزي پيش ازين با يار در يک پيرهن بودم
کنون از هر گلم بايد کشيدن منت بويش

غبار آرميدن برده‌اند از خاک اين صحرا
سواد وحشتي روشن‌ کنيد از چشم آهويش

کباب وحشت اشکم‌ که چون بيدست و پا گردد
به سر غلتيدني زين عرصه بيرون مي‌برد گويش

به وصل از ناتواني رنج هجران مي‌کشم بيدل
ندارم آنقدر جرأت که چشمي واکنم سويش



بازدید امروز : 30,147 | بازدید دیروز : 26,862 | بازدید کل : 104,669,697
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی