ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  

Share

تاب زلفت سايه آويزد به طرف آفتاب
خط مشکينت شکست آرد به حرف آفتاب

ديده در ادراک آغوش خيالت عاجز است
ذره کي يابدکنار بحر ژرف آفتاب

بيني‌ات آن مصرع عالي است کز انداز حسن
دخل نازش دارد انگشتي به حرف آفتاب

ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است
سايه آخر مي‌رود ازخود به طرف آفتاب

بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است
مي‌توان عرياني ماکرد صرف آفتاب

در عرق اعجاز حسن او تماشا کردني‌ست
شبنم‌گل مي‌چکد آنجا ز ظرف آفتاب

هرکجا با مهر رخسارتو لاف حسن زد
هم زپرتو بر زمين افتاد حرف آفتاب

ما عدم‌سرمايگان را لاف هستي نادر است
ذره حيران است در وضع شگرف آفتاب

بسکه در نظّاره? مهر جمال اوگداخت
موج شبنم مي‌زند امروز برف آفتاب

جانفشانيهاست بيدل در تماشاي رخش
چون سحرکن نقد عمرخويش صرف آفتاب



بازدید امروز : 16,165 | بازدید دیروز : 24,586 | بازدید کل : 108,835,052
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی