ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  

Share

ناتواني باز چون شمعم چه افسون مي‌کند
مي‌پرد رنگ و مرا از بزم بيرون مي‌کند

بيش از آن‌کان پنجه? بيباک بربندد نگار
سايه? برک حنا برمن شبيخون مي‌کند

خلق ناقص اين‌کمالاتي‌که مي‌چيند به هم
همچو ماه نو حساب‌ کاهش افزون مي‌کند

تا ابد صيد دو عالم‌گر تپد در خاک و خون
بهله? ناموس از دستش‌ که بيرون مي‌کند

هر دماغي را به سوداي دگر مي‌پرورند
آتش اين خانه دود از موي‌ مجنون مي‌کند

پايه? اقبال عزت خاص قدر صبح نيست
تا نفس باقي‌ست هرکس سير گردون مي‌کند

اي بدانديش از مکافات عمل ايمن مباش
وضع شيطان آدمي را نيز ملعون مي‌کند

درخور افسوس از اين ميخانه ساغر مي‌کشم
دست‌ بر هم سودن اينجا چهره ‌گلگون مي‌کند

فطرت‌دون هم زر و سيمش‌کفيل‌عبرت است
مالداري خواجه را سرکوب قارون مي‌کند

فکر خود خمخانه? رازست اگر وامي‌رسي
سر به زانو دوختن ناز فلاطون مي‌کند

موي پيري بس که در سامان تجهيز فناست
تا کفن‌ گردد سفيد ايجاد صابون مي‌کند

مي‌رسد آخر زسعي آمد ورفت نفس
باد داماني‌ که فرش خانه واژون مي‌کند

تا غباري درکمين داربم آسودن کجاست
خاک مجنون در عدم هم ياد هامون مي‌کند

بيدل از فهم تلاش درد غافل نگذري
دل به صد خون جگر يک آه موزون مي‌کند


بازدید امروز : 25,939 | بازدید دیروز : 27,251 | بازدید کل : 117,173,354
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی