ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
حضرت استاد خادمیان ؛ یار صادق...مصراع تق تقی خانم محمودی (تق تق تق تق غم ام که باران دارم) از حیث وز   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
هر چند سرور عزیز واستاد بنده جناب خوش عمل عزیز ایراد وزنی را رد فر موده اند اما باز هم به    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
... سرکار خانم محمودی شاعر بانویی مسلط بر عروضند...مصراع اول ایراد وزنی ندارد: - تق تق تق تق.....م   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
سلام و درود بر شما با نوی گرامی هر چند زیباست - اما مصرع اول نسیت به مصرع های دیگر وزن کم دارد   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمدرضا کاکائی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمدرضا کاکائی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
با سلام و درود - مطالب ارزنده ای را حضرت دوست استاد ارجمند جناب خوش عمل کاشانی در باره ی یک بیت    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
بارها گفته ام که ارادتمند هیچگاه نمی آیم ادعا کنم که در بین پنجاه و حتی صد شاعر معاصر (از انقلاب به    ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



شمرِ ما
شيخ ما چند جمله‌اي خواند و
 
  دو جوان، عقدِ يكدگر گشتند
 
شيخ ما شيرنيِّ خوبي خورد
 
  دو جوان از عقيده برگشتند.
 
گفته قرآن ز قول پيغمبر:
 
  مُزد خود از شما نمي‌خواهم
 
خواند مدّاح شهرما دو –سه شب
 
  گفت: مُزد سه ماه مي‌خواهم.
 
نوجوانان زيركي ديدم
 
  بي‌قرار فنون مدّاحي
 
فكر تأمين شغل آينده
 
  رهسپار متون مدّاحی.
 
روي منبر، اَبَر سخنراني
 
  هر چه مي‌گفت، بود ياد خدا
 
و زماني كه نقد  نرمي  ‌شد
 
  كاش مي‌ديدي‌اش تو را به خدا!
 
مُزد يك سال يك معلم را
 
  تاجري، دَه شَبِه به ذاكر داد
 
خوب تبيلغ شغل خود كرد و
 
  شام مَشتي به جمع حاضر داد.
 
شيخ ما مرد با سوادي بود
 
  موعظاتي قشنگ، ول مي‌كرد
 
جز كه چون خود عمل نمي‌فرمود
 
  اين، دلم را كمي كسل مي‌كرد.
 
ذاكر اهل بيت، بدجوري
 
  زور مي‌‌زد كه گريه انگيزد
 
چون كه اشكي نداشت بيچاره!
 
  بر سر و صورت خودش مي‌زد.
 
وسط روضه، بين گريه‌ي جمع
 
  ناگهان من به خنده افتادم
 
شده بودم عجيب شرمنده
 
  چون به وضعي زننده افتادم.
 
صحبت از عشق بود و از تقوي
 
  داشت حالم كمي به هم مي‌خورد
 
چشم‌هايم يكيش مي‌خنديد
 
  گوش‌هايم يكيش غم مي‌خورد.
 
آن همه لطف، آن همه اخلاص
 
  آن همه موعظات گوگولي
 
پاكِتان مي‌كنند و بعد از آن
 
  پاكَتان عرضشان همه، طولي.
 
مرد خوبي به نام نيكوكار
 
  شصت و نه بابِ خير بر پا كرد
 
هر چه مي‌ساخت، داشت نام خودش
 
  نام زيباي او چه غوغا كرد!
 
چند دفعه، نيازمنداني
 
  رو به سوي نگاه او كردند
 
دست خالي ولي چو برگشتند
 
  باز با فقر خويش، خو كردند.
 
بارها در محرّمِ آقا
از نو تاریخ می نوشتند و                                        افتتاحِ نبوغ می کردند
  روضه‌خوان‌ها                   شلوغ مي‌كردند
 
 
آن حماسه اگر چه كامل بود
 
  روضه خوان‌ها نمي‌پسنديدند
 
گريه‌ها تا كه بيش‌تر بشوند
 
  صحنه‌هايي جديد مي‌چيدند.
 
روضه‌خوان‌ها كه نه، فقط بعضي
 
  كه به درصد نمي‌رسد بر صد
 
هر يك آمار تازه‌اي مي‌داد
 
  بر سرِ هر روايتي مي‌زد.
 
عمرِ سعد، كشته شد يك بار
 
  در خودِ كربلا، همين ديشب
 
هيچ آبي نبود هر نه روز
 
  طبق يك نقل تازه در امشب.
 
آخرش كُشته‌هاي اهل نفاق
 
  بيش از سي‌هزار هم مي‌شد
 
تازه: در هيأت بغل دستي
 
  هر كه مي‌گفت نه، قلم مي‌شد.
 
هيأت ما و هيأت آنها
 
  در رقابت، چه سخت كوشيدند!
 
آخرش ما كمي كم‌ آورديم
 
  بس كه آن ديگران درخشيدند.
 
آخرش بين اين دو هيأت خوب
 
  كار، بالا گرفت و دعوا شد
 
غنچه‌ها روبروي هم بودند
 
  رويشان هم به روي هم وا شد.
 
هيأتي، ساعت يك شب هم
 
  طبل و سِنجِ بلند آوا داشت
 
لعنِ بر شِمر  مي‌نمودند و
 
  لعنتِ ديگران ولي جا داشت.
 
شِمر، شِمرِ اداره را ديدم
 
  سينه مي‌زد به عشق كربُبَلا
 
كار هر سال شهر ما اين بود
 
  داد مي‌زد كه: يا حسين! بيا.
 
اوستادِ نُزول، هر دَه شب
 
  قيمه‌ي گوشت بر سري مي‌داد
 
بس كه مالِ رباش بركت داشت
 
  هر شب اِطعام بهتري مي‌داد.
 
ديده‌بودم كسي كنار خودم
 
  كه وضويش شديد باطل شد
 
مثل هر كس، نماز خود را خواند
 
  عيب و نقص نماز، كامل شد.
 
چهار بار «السّلامِ» عاشورا
 
  پنج –شش- هفت –هشت –نُه شده بود
 
مُهر، كم بود و سجده بر موكت
 
  خود به فقهِ جديد مي‌افزود.
 
آن همه بانوانِ خوش جلوه
 
  دلربايانِ شهرِ آرايش
 
دسته ‌ها را به دست‌هاي دعا
 
  مي‌نمودند باز پالايش.
 
عدّه‌اي اهل حال عرفاني
 
  چند ساعت، «حسين» مي‌گفتند
 
گشت مجلس، بدون شام، تمام
 
  اكثر عاشقان  برآشفتند.
 
ظهر عاشور، وقت ناب اذان
 
  تازه، پرشور شد عزاداري
 
این طرف، قرمه‌سبزيِ تازه
 
  آن طرف تر، کبابِ بازاري.
 
يك نفر  انتقاد مي‌كرد و
 
  به گروهي، كلام او برخورد
 
زد به او از جناح راست، تَشَر
 
  ناگهان از جناح ديگر خورد.
 
گوش من را كشيد جمعي ناز
 
  تا كه از گود، خارج افتادم
 
صدقِ ايمانشان تماشا داشت
 
  من به ياد خوارج افتادم.
 
من به جرم نفاق و بد ديني
 
  مي‌شدم طرد از جماعتشان
 
با وجودِ شهادتينِ شديد
 
  دور مي‌گشتم از عدالتشان.
 
من خودم اهل بيتي‌ام آقا!
 
  من خودم بچّه هيأتي هستم
 
گرچه اين شِكوِه‌ها حقيقت داشت
 
  طنز گفتم؛ مبالغه بستم.
 
شاعري داشت مِهرِ آل نبي
 
  شعر، با عشقِ بي‌كران مي‌گفت
 
قلب او امتحان نمود خدا
 
  ديد اشعار، با زبان مي‌گفت.
 
مردِ گمنامِ آخرِ مجلس
 
  مالِ خود كرده بود چشمانم
 
گريه‌ي عاشقانه‌اي مي‌كرد
 
  عشق را مي‌شناخت، مي‌دانم.
 

موضوعات :  اجتماعی ، طنز ،

   تاریخ ارسال  :   1397/5/25 در ساعت : 8:32:7   |  تعداد مشاهده این شعر :  153


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 10,545 | بازدید دیروز : 26,373 | بازدید کل : 104,538,718
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی