ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: اختصاصی : استاد برجسته زبان و ادب فارسی شبه قاره هند، «ظهیر احمد صدیقی» درگذشت.
۞ :: اختصاصی :  آغاز ثبت‌نام در دوره‌های آموزشی «زنگ شعر»
۞ :: سوگواره شعر فاطمی «حریر سوخته» فراخوان داد
۞ :: اختصاصی : دکتر سلیم نیساری درگذشت
۞ :: دیدار با زینب الأعوج، شاعر الجزایری، در حوزه هنری
۞ :: گرامیداشت مرحوم زرویی نصرآباد امروز در خبرگزاری تسنیم
۞ :: انجمن شاعران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس افتتاح می‌شود
۞ :: اختصاصی : ترجمه ی چند شعر از ماریوس چلارو (Marius Chelaru) شاعر رومانیایی
۞ :: پوپولیسم ادبی!
۞ :: فراخوان یازدهمین جشنواره بین‌المللی شعر و داستان انقلاب منتشر شد
۞ :: تغییرات قابل توجه در ترکیب داوران و هیئت علمی جشنواره شعر فجر
۞ :: شیراز نیمه اول اسفند میزبان کنگره ملی شعر دفاع مقدس می‌شود
۞ :: آغاز محافل جشنواره شعر فجر از کنار مزار قیصر امین‌پور
۞ :: انتشار فراخوان «یازدهمین جشنواره بین المللی شعر و داستان انقلاب»
۞ :: اختصاصی : نخستین کنگره ملی شعر فاطمی ((یاقوت کبود))
۞ :: افزایش تعداد داوران جشنواره شعر فجر به ۵ نفر
۞ :: شما در ‌‌رمان«برادر انگلستان» نوشته علیرضا قروه چه می‌خوانید؟
۞ :: "منصور خورشیدی" آخرین بازمانده جنبش شعر حجم ایران درگذشت
۞ :: اختتامیه همایش ادبی سوختگان وصل 4 دی ماه برگزار می‌شود
۞ :: محمدحسین مهدوی «م.موید» شاعر پیشکسوت گیلانی تجلیل شد



خاطرات


283
دارا انار دارد
افشین علاء

آن سال ها مخاطب پر و پاقرص کیهان بچه ها بودم شعرهایم را هم از «نور» می فرستادم و آنها هم چاپ می کردند. ولی این شعر را – دارا انار دارد - خیلی پسندیدند. تا این که سرود شد و همراه انیمیشن ازبرنامه کودک تلویزیون بارها پخش شد. من نوجوان بودم و کلی ذوق می کردم تا این که آقای بیوک ملکی شاعر و استاد عزیزم زنگ زدند و گفتند:
نمی خواهی بیایی حق و حقوقت را بگیری؟ !
تعجب کردم و گفتم: چه حقی؟
گفتند: سازمان صداوسیما نباید بدون اجازه شاعر شعرش را سرود کند و باید حق الزحمه اش را هم بدهد و…
خلاصه ما با پدرمان راه افتادیم تهران و رفتیم بخش مربوطه که آن زمان در میدان ارک بود. پرسیدند:
-چه می خواهید؟
گفتم: بابت حق الزحمه شعرم آمده ام .
گفتند: کدام شعر؟
گفتم: دارا انار دارد.
آقای مسؤل نگاهی به قد و قواره ام کرد و با تمسخر گفت: تو شاعرش هستی؟
گفتم: بله اینم سندش! و کیهان بچه ها را نشانش دادم بعد شناسنامه ا م را.
ولی طرف با خونسردی گفت: برو بچه جان خدا روزی تو را جای دیگر حواله کند. حتماً شعر را از کس دیگری دزدیده ای و به نام خودت چاپ کرده ای. بچه پانزده ساله را چه به این شعرها…
و خلاصه با چشم گریان برگشتم به شهرم!



.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
تاریخ ارسال :   1396/11/22 در ساعت : 17:4:36       تعداد مشاهده : 196



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 30,097 | بازدید دیروز : 26,862 | بازدید کل : 104,669,647
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی