ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: شب شعر «در محضر كريم اهل بيت(ع)» برگزار می‌شود
۞ :: فراخوان جشنواره داخلی فلسطین منتشر شد
۞ :: ضرورت ارائه تصویری از شعر جوان و پیشرو کشور در دیدار شاعران با رهبر انقلاب
۞ :: عرض ارادت شاعران به ساحت حضرت خدیجه (س)
۞ :: ۱۰ اثر برگزیده جشنواره شعر «مادر انقلاب» (مرضیه دباغ) مشخص شدند
۞ :: محمدرضا هاشمی‌زاده درگذشت
۞ :: پيش از شعبان و صفر، بيش از شوال و رجب/ هست به درگاه خدا از همه بهتر رمضان
۞ :: سروده رضا اسماعیلی در توصیف ماه مبارک رمضان
۞ :: رمضان فرصت شکفتن‌هاست، رمضان زنده از نخفتن‌هاست
۞ :: تقدیر از شاعری که زندگی‌اش را وقف ادبیات کودک و نوجوان کرده بود
۞ :: اختصاصی : هفت مجموعه شعر نشر شاعران پارسی زبان رونمایی شدند.
۞ :: اختصاصی : مجموعه شعر «حماسه گوهرشاد» رونمایی شد
۞ :: اختصاصی : ‎شاعران پارسی زبان به نمایشگاه کتاب می آیند
۞ :: اختصاصی : محمد تقی خاوری درگذشت
۞ :: ناگفته‌های «مجید زهتاب» درباره «کنگره شعر دفاع مقدس»
۞ :: نجواهای شاعرانه عالمان دین با امام زمان(عج)
۞ :: استاد احمد اقتداری (پاسبان خلیج فارس) درگذشت
۞ :: درخشان در شعر و زندگی
۞ :: قزوه:مبنای شورای شهر برای نامگذاری معابر و میادین روشن نیست
۞ :: «لبخند بر لب شعر» فارسی/ نگاهی به حیات هزار ساله طنز در ادبیات ایران



خاطرات


286
خانم کتابدار
سیمین دانشور

در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری می‌دیدمش. چشم‌های درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش می‌کردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خوردۀ جنوبی‌ام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت برده‌ای و پس نیاورده‌ای. جریمه می‌شوی».

به گزارش مهرخانه، آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستان‌های کوتاهش خوشم می‌آمد.
گفتم: «تمامش نکرده‌ام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»

دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بی‌تاب می‌نمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمی‌دهد. هوای دخترها را دارد.»

خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. می‌دانستم که بایستی می‌شناختمش. می‌دانستم که این خانم خانم‌ها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیده‌ام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین می‌نمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشاره‌اش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که می‌خوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لب‌های بسته‌اش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.

آن روز، هیچ کداممان نمی‌دانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.



.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
تاریخ ارسال :   1397/2/8 در ساعت : 19:45:7       تعداد مشاهده : 284



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 180 | بازدید دیروز : 22,595 | بازدید کل : 108,794,481
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی