ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: دعوت عمومی برای مشارکت در بازسازی کتابخانه تفکر شهریار
۞ :: نگاهی به مجموعه‌شعر «شرحه» اثر مرضیه فرمانی؛ جغرافیای زیستی در بسامد واژگان
۞ :: ناصر فیض: زرویی نصرآباد از روزمرگی‌ها فاصله داشت
۞ :: سفر به دنیایی روشن با این شعر
۞ :: اختصاصی : بهمن صالحی شاعر گیلانی درگذشت
۞ :: کتابخانه‌سوزی؛ نکوهیده ترین ویرانی تاریخ تا به امروز
۞ :: صف‌های حال خوب کن
۞ :: 3 آذر اختتامیه جشنواره ملى شعر«در امتداد فجر»/ بیانیه گام دوم انقلاب محور جشنواره
۞ :: تازه‌ترین مجموعه شعر حمیدرضا شکارسری نقد می‌شود
۞ :: ​بهمن صالحی در سی‌سی‌یو بستری شد
۞ :: اختصاصی : فراخوان جشنواره ملى شعر "در امتداد فجر"
۞ :: «ضیافت همزبانی»؛ ضیافتی برای پاسداشت زبان پارسی
۞ :: اختصاصی : دکترمظاهر مصفا درگذشت
۞ :: اختصاصی : «مهدخت مخبر» ترانه‌سرای پیشکسوت درگذشت
۞ :: محمدعلی بهمنی و علی‌رضا قزوه میهمان سومین "ضیافت همزبانی"
۞ :: اختصاصی : درگذشت ادیب و پژوهشگر بزرگ تاجیک
۞ :: اختصاصی : پیام تسلیت سایت شاعران پارسی زبان به مناسبت درگذشت برادر گرانقدر دکتر علیرضا قزوه
۞ :: اختصاصی : یادداشت الهام نجمی بر قطره دکتر نغمه مسشتار نظامی
۞ :: تمجید رهبر انقلاب از ترکیب‌بند عاشورایی یک شاعر
۞ :: اختصاصی : برنامه ی میراث ماندگار از سری برنامه های گروه بین المللی هندیران برگزار شد.



خاطرات


286
خانم کتابدار
سیمین دانشور

در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری می‌دیدمش. چشم‌های درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش می‌کردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خوردۀ جنوبی‌ام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت برده‌ای و پس نیاورده‌ای. جریمه می‌شوی».

به گزارش مهرخانه، آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستان‌های کوتاهش خوشم می‌آمد.
گفتم: «تمامش نکرده‌ام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»

دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بی‌تاب می‌نمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمی‌دهد. هوای دخترها را دارد.»

خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. می‌دانستم که بایستی می‌شناختمش. می‌دانستم که این خانم خانم‌ها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیده‌ام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین می‌نمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشاره‌اش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که می‌خوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لب‌های بسته‌اش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.

آن روز، هیچ کداممان نمی‌دانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.



.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
تاریخ ارسال :   1397/2/8 در ساعت : 19:45:7       تعداد مشاهده : 477



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 476 | بازدید دیروز : 27,417 | بازدید کل : 115,138,657
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی