ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: اختصاصی : استاد برجسته زبان و ادب فارسی شبه قاره هند، «ظهیر احمد صدیقی» درگذشت.
۞ :: اختصاصی :  آغاز ثبت‌نام در دوره‌های آموزشی «زنگ شعر»
۞ :: سوگواره شعر فاطمی «حریر سوخته» فراخوان داد
۞ :: اختصاصی : دکتر سلیم نیساری درگذشت
۞ :: دیدار با زینب الأعوج، شاعر الجزایری، در حوزه هنری
۞ :: گرامیداشت مرحوم زرویی نصرآباد امروز در خبرگزاری تسنیم
۞ :: انجمن شاعران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس افتتاح می‌شود
۞ :: اختصاصی : ترجمه ی چند شعر از ماریوس چلارو (Marius Chelaru) شاعر رومانیایی
۞ :: پوپولیسم ادبی!
۞ :: فراخوان یازدهمین جشنواره بین‌المللی شعر و داستان انقلاب منتشر شد
۞ :: تغییرات قابل توجه در ترکیب داوران و هیئت علمی جشنواره شعر فجر
۞ :: شیراز نیمه اول اسفند میزبان کنگره ملی شعر دفاع مقدس می‌شود
۞ :: آغاز محافل جشنواره شعر فجر از کنار مزار قیصر امین‌پور
۞ :: انتشار فراخوان «یازدهمین جشنواره بین المللی شعر و داستان انقلاب»
۞ :: اختصاصی : نخستین کنگره ملی شعر فاطمی ((یاقوت کبود))
۞ :: افزایش تعداد داوران جشنواره شعر فجر به ۵ نفر
۞ :: شما در ‌‌رمان«برادر انگلستان» نوشته علیرضا قروه چه می‌خوانید؟
۞ :: "منصور خورشیدی" آخرین بازمانده جنبش شعر حجم ایران درگذشت
۞ :: اختتامیه همایش ادبی سوختگان وصل 4 دی ماه برگزار می‌شود
۞ :: محمدحسین مهدوی «م.موید» شاعر پیشکسوت گیلانی تجلیل شد



خاطرات


286
خانم کتابدار
سیمین دانشور

در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری می‌دیدمش. چشم‌های درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش می‌کردند و من «خانم». مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزۀ مشکین شیرازی» می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خوردۀ جنوبی‌ام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت برده‌ای و پس نیاورده‌ای. جریمه می‌شوی».

به گزارش مهرخانه، آن روزگار، ویرِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکنندۀ داستان‌های کوتاهش خوشم می‌آمد.
گفتم: «تمامش نکرده‌ام.»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»

دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر معین – معینِ فرهنگ و ادبیات ایران – در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بی‌تاب می‌نمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمی‌دهد. هوای دخترها را دارد.»

خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. می‌دانستم که بایستی می‌شناختمش. می‌دانستم که این خانم خانم‌ها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیده‌ام، یا باید دیده باشم، ویا شنیده باشم. سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین می‌نمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشاره‌اش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که می‌خوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لب‌های بسته‌اش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیرزا رفته و برگشته.

آن روز، هیچ کداممان نمی‌دانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.



.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
تاریخ ارسال :   1397/2/8 در ساعت : 19:45:7       تعداد مشاهده : 171



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 29,931 | بازدید دیروز : 26,862 | بازدید کل : 104,669,481
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی