ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: شب شعر «در محضر كريم اهل بيت(ع)» برگزار می‌شود
۞ :: فراخوان جشنواره داخلی فلسطین منتشر شد
۞ :: ضرورت ارائه تصویری از شعر جوان و پیشرو کشور در دیدار شاعران با رهبر انقلاب
۞ :: عرض ارادت شاعران به ساحت حضرت خدیجه (س)
۞ :: ۱۰ اثر برگزیده جشنواره شعر «مادر انقلاب» (مرضیه دباغ) مشخص شدند
۞ :: محمدرضا هاشمی‌زاده درگذشت
۞ :: پيش از شعبان و صفر، بيش از شوال و رجب/ هست به درگاه خدا از همه بهتر رمضان
۞ :: سروده رضا اسماعیلی در توصیف ماه مبارک رمضان
۞ :: رمضان فرصت شکفتن‌هاست، رمضان زنده از نخفتن‌هاست
۞ :: تقدیر از شاعری که زندگی‌اش را وقف ادبیات کودک و نوجوان کرده بود
۞ :: اختصاصی : هفت مجموعه شعر نشر شاعران پارسی زبان رونمایی شدند.
۞ :: اختصاصی : مجموعه شعر «حماسه گوهرشاد» رونمایی شد
۞ :: اختصاصی : ‎شاعران پارسی زبان به نمایشگاه کتاب می آیند
۞ :: اختصاصی : محمد تقی خاوری درگذشت
۞ :: ناگفته‌های «مجید زهتاب» درباره «کنگره شعر دفاع مقدس»
۞ :: نجواهای شاعرانه عالمان دین با امام زمان(عج)
۞ :: استاد احمد اقتداری (پاسبان خلیج فارس) درگذشت
۞ :: درخشان در شعر و زندگی
۞ :: قزوه:مبنای شورای شهر برای نامگذاری معابر و میادین روشن نیست
۞ :: «لبخند بر لب شعر» فارسی/ نگاهی به حیات هزار ساله طنز در ادبیات ایران



خاطرات


291
این آقا مهدی اخوان ثالث است!
عباس کیارستمی

در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت... به مسوول گمرک گفتم: " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است."
مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است.
آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچ کدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود."

(از کتاب: باغ بی برگی)


.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
تاریخ ارسال :   1397/5/13 در ساعت : 11:59:31       تعداد مشاهده : 234



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 141 | بازدید دیروز : 22,595 | بازدید کل : 108,794,442
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی