ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



قصیده واره ی پهلوان

برای حاج قاسم سلیمانی

می چرخم و می خوانم آن کوه گران را
آن یکّه میدان دار را، آن پهلوان را

آن ابر رحمت که به هر سو رخت بسته است
آورده با خود سایه ی امن و امان را

رویین تنی با تاب جنگ هشت ساله
بگذاشت بی تب پشت سر هر هفت خوان را

پیروزمندانه علیه جور ضحّاک
افراشتی از نو درفش کاویان را

رفتی به جنگ دشمنان بیرون از این خاک
می خواستی زخمی نبینی آشیان را

در باغ دیدی ردّپای آفتی چند
برداشتی از روی پرچین نردبان را

زیر پر تو قله ی سیمرغ گل کرد
از سایه تا آیینه بردی شاهدان را

رد قدم های تو خود سنگ نشان بود
تا منزل مقصود بردی کاروان را

انسانیت در تو بهار دیگری داشت
*وقتی که می بینی نیاز آهوان را

!کار تو کار پیر امّت بود سردار
همراه خود کردی دل پیر و جوان را

داغ از تو ذره ذره کاهیده است چون شمع
با هر شهیدی داده ای از دست جان را

از بعد تشییع قیامت گونه ی تو
بر دوش خود حس می کنم باری گران را

آنقدر دستت حلقه ی درگاه را زد
تا عاقبت دیدی درون آستان را

ای رود قدر جرعه ای هم یاد ما باش
حالا که در آغوش داری بی کران را

***

قدر قصیده خواندنی در گود بودم
...می چرخم اما داده ام از کف عنان را
مهرداد_مهرابی#
سروده بهمن۱۳۹۶
ویراسته آبان۱۴۰۰


*. نقل است که روزی سردار سلیمانی در شرایطی از عراق تماس می گیرند که صدای تیراندازی‌ها به وضوح به گوش می‌رسیده و می گویند شنیده ام در تهران برف سنگینی آمده است، با این برف آهو‌انی که در کوه نزدیک پادگان مقر سپاه وجود دارند حتماً برای پیدا کردن غذا پایین می‌آیند. همین امروز به اندازه کافی علوفه تهیه کنید و در چند جا قرار بدهید که از گرسنگی تلف نشوند. بعد از ظهر هم مجدداً زنگ می زنند و پیگیر می شوند. از ایشان سوال می پرسند در این شرایط سخت که با داعش درگیر هستید چرا به فکر آهو‌های نزدیک مقر افتاده اید؟ ایشان می گویند: «من به شدت به دعای خیر آن‌ها اعتقاد دارم»



   تاریخ ارسال  :   1401/10/11 در ساعت : 16:5:53   |  تعداد مشاهده این شعر :  285


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 5,031 | بازدید دیروز : 6,496 | بازدید کل : 157,687,233
logo-samandehi