ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: فراق شاعر «آمدم ای شاه پناهم بده» 4 ساله شد
۞ :: داوران نخستین کنگره شعر «سردار سربداران»
۞ :: گردهمایی شاعران به یاد «فخر ایران»
۞ :: تجلیل شاعران پارسی‌گو از «نغمه مستشارنظامی»
۞ :: «فدایی هروی»، شاعر مشهور افغانستان درگذشت
۞ :: هفته کتاب، فرصت خوبی برای یادآوری کتاب به مردم است
۞ :: تحسین رهبر انقلاب از ترکیب‌بند بانوی شاعر
۞ :: نقش‌ اجتماعی زنان در ادبیات ما مغفول مانده است
۞ :: اولین زن شاعر در زبان فارسی کیست؟
۞ :: دو شعر از سیده تکتم حسینی تقدیم به حضرت معصومه(س)
۞ :: شاعری که مُهر شناسنامه‌اش گرمی خراسان دارد
۞ :: بزرگداشت شاعری که استادِ «محبت» است
۞ :: گردهمایی شاعران به یاد قیصر
۞ :: کنگره شعر فاطمی «هجده سال نوری» فراخوان داد
۞ :: عید است و رسول آمده با نور رسالت
۞ :: فراخوان دومین کنگره شعر امر به معروف
۞ :: پیشنهاد نام‌گذاری سبک ششم شعر فارسی به نام «سبک شعر انقلاب»
۞ :: فراخوان شعر نهج البلاغه
۞ :: شاعر هندی: قزوه برای احیای زبان فارسی در هند زجر کشید
۞ :: تقدیر فارسی‌زبانان از خدمات «قزوه»



نثر روز

دست‌ها بالا می‌رود؛ بالاتر از تمام اندیشه‌های انسانى. گویی افق را می‌کاود تا سپیده روشن امید را از فراسوی تاریک یأس در پهنه آسمان دل بگسترد. هنوز «خورشید» باقی است، در حاشیه آسمان، کناره گرفته؛ چون کشتی نجات به ساحل افق لنگر انداخته. هنوز وقت آن نیست که از حرکت بازایستد و رها کند سرزمین‌های امیدوار را.
دست‌ها بالا می‌رود، لب‌ها لرزان، چشم‌ها گریان، دل‌ها سرگشته و حیران، چنگ بر دامان «امّن یجیب» می‌زنند تا شاید خدا رحمش بیاید و باران را از کویر دل‌های عطشناک نگیرد.
آن سوتر، دستی نیمه جان به آسمان بالا می‌رود؛ صدایی ضعیف و لرزان، سکوت آسمان را می‌درد. خورشید زرد و نیمه جان، رنگ پریده، از قاب دل‌تنگى،‌دلش خیره بر افق، قلبش با هر تپش، بی‌قرارتر؛ انگار دیگر، طاقت ماندن ندارد. عمری باغبان جوانه‌های یک دشت امید و آرزو بود و اکنون دل‌تنگ باغبان خویش، سرود رفتن زمزمه می‌کند تا داغ دلتنگی بر دل تک تک جوانه‌های آمده و نیامده دشت بگذارد.
دست‌ها بالا می‌رود؛ پایین می‌آید. پلک‌ها باز و بسته می‌شود. لب‌ها از هم می‌گریزد و به هم می‌رسد. نفس در سینه نمی‌ماند، بالا نمی‌آید و صدا انگار صدای شکستن بغضی در سینه است. آسمان تاریک، خاک تاریک، آب تاریک، خورشید رفته است مگر از این عالم؟
گوش کن! هیچ صدایی تو را به سوگ خورشید دعوت نمی‌کند، بل انگار خورشید در رگ‌هایت جاری است و تو اکنون خونت را، جانت را از دست داده‌اى؛ قلبت با قلبش گره خورده و حالا یک سوی این اتصال، دیگر نیست. راستى، خورشید را مگر خاک تاب پذیرش دارد؟
گریه می‌کنى، ولی سیلاب اشک خیال بند آمدن ندارد، ضجّه می‌زنی و آتش دلت شعله‌ورتر می‌شود. بر سر و سینه می‌زنی و شیشه حباب دل‌تنگی‌ات، ضخیم‌تر از آن است که ترک بردارد و بشکند. این حال تو خواهد بود تا ابد، تا روزی که دوباره بویش را استشمام کنی و تلألؤ وجودش گرمابخش دل سرد و مأیوست باشد.


تاریخ ارسال :   1396/3/14 در ساعت : 12:36:25       تعداد مشاهده : 967



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 2,590 | بازدید دیروز : 16,863 | بازدید کل : 137,109,458