ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: کشتند تو را آه، در آغوش دماوند
۞ :: اولین واکنش شاعرانه به ترور شهید فخری‌زاده
۞ :: رضا اسماعیلی: هنرمند بسیجی خود را «سرباز» انقلاب می داند
۞ :: علی اصغر اقتداری، شاعر پیشکسوت خراسانی، درگذشت
۞ :: شعر ی از رضا اسماعیلی به مناسبت آغاز هفته کتاب
۞ :: قزوه:برخی شرکت‌ها نام خارجی روی محصولاتشان می‌گذارند که...
۞ :: شهادت یک شاعر در ابتدای کتاب شاعری دیگر
۞ :: تقریظ رهبر معظم انقلاب بر منظومه قاسم سلیمانی
۞ :: با عبارت «جان پدر کجاستی» شعر بگویید
۞ :: اختصاصی : شعری از دکتر علیرضا قزوه به مناسبت حمله تروریستی به دانشگاه کابل
۞ :: سیمای پیامبر(ص) در شعر امروز محمد کاظم کاظمی
۞ :: شب‌های شعر مجازی «فرستاده مهربانی» با حضور شاعران آیینی سراسر کشور
۞ :: ترامپ یا بایدن؟/ شعر افشین علاء
۞ :: باید و نبایدهای سرودن شعر برای نوجوانان
۞ :: شب شعر مقاومت- فایل شعرخوانی
۞ :: بیانیه شاعران پارسی‌گوی، در محکومیت اهانت به پیامبر(ص)
۞ :: قرار بود آرامگاه «قیصرامین‌پور» تبدیل به فرهنگسرا شود!
۞ :: غزل«آسمان» به اهانت گستاخانه ماکرون
۞ :: اختصاصی : وحید سلیمی: نقدی بر غزل خنجرستان علیرضا قزوه
۞ :: نقد کتاب های «ماه در مه» و «شرحه» در محفل ادبی ارغوان



نثر روز

جام جم- اين که روزها به شب برسند و شب ها فراموش شوند و مرگ خودش را بيندازد وسط صبح يک ريز بي خبري، وسط نفس کشيدن بي درو پيکر حياط زندگي، تو بگو سهم من از آدم تا خاتم تو چيست؟
بگو سهم من از کتاب هاي بي پيامبر و پيامبران سکوت درونم چيست؟
مرا به آتش باران، مرا به شعله هاي خنده ات بکشان که ديرسالي ا ست زخمي تنهايي بي طغيان خويشم و توفاني قلندري هاي زمان.
تنم عادت کرده است به سستي خواب هاي تب و ترانه و نسيم هاي تاريک صبح و چشمم به گريز از نور. ببين چه بي تو مست مي کند اين شتر که جلوي خانه روحم خوابيده است و نويد عروسي ام با شيطان را مي دهد. ببين که درياي متلاطم روحم خشکي مسافران دروغ افتاده است و باور کرده ام که تو ساحلم نيستي. نخواه، بيا و نخواه که زبان گنجشک تشنگي هايم را بيهوده به سحرهاي چرب آخور ببرم.
نخواه که سهم من از ماهِ رسيده تا زمينت نشخوار دعاهاي کسالت آور و برآورده نشده هر شبه ام باشد.
ببين چگونه مي خزم روي آب و دست و پا مي زنم در سکوت مرداب زمين و پارو مي کنم پاهاي سفر نکرده ام تا تو را که غرق جذبه هاي تو شوم. ببين چگونه شک موريانه تمام پيمان هايم با تو و شعب گرسنگي ام به بي خرمايي لبان حضور تو مبتلاشده است. اين تشنگي را که نمي شود حاشا کرد از لب هاي شهر.
نمي شود که گفت تا تو نمي آيم و گرسنگي ام بازمي گردد به کاغذبازي هاي رايج دنيا.
بيا و با من راه بيا و بگذار آدميت را از کهف بگيرم و بي سکه هاي قديمي و قيمتي به ديدارهاي تا سحرت، ميان دست هاي برکه بودنت بيتوته کنم. خاک، وقتي که قدمگاه من و تو باشد به افلاک رسيدنش سخت نيست.


تاریخ ارسال :   1398/2/23 در ساعت : 1:55:53       تعداد مشاهده : 341



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 19,866 | بازدید دیروز : 40,161 | بازدید کل : 125,883,260
logo-samandehi