ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: متن کامل سروده رهبر انقلاب که در آستانه وعده صادق قرائت شد
۞ :: علیرضا قزوه: برای اولین بار شعر فجر را به خانه‌ها آوردیم
۞ :: 2 کار وزارت ارشاد برای شعر در سال 1401
۞ :: مثنوی غلامرضا کافی برای جنایت کرمان
۞ :: میهمان رقیه‌ای امشب با همین گوشواره قلبی
۞ :: شعرهایی برای غم کرمان
۞ :: فراخوان سومین دوره جایزه ادبی مادرانه
۞ :: تازه‌ترین غزل افشین علا با مطلع «دیدی چگونه صبر خداوند لبریز شد ز حیله‌ این قوم؟»
۞ :: غزل محمدمهدی سیار برای طوفان الاقصی
۞ :: علیرضا قزوه جدیدترین شعر خود را برای طوفان الاقصی سرود
۞ :: «فردای بعد از تو» تازه‌ترین مجموعه غزل دکتر اکرامی فر
۞ :: رونمایی از کتاب «صفر مرزی»
۞ :: رونمایی از کتاب شعر «بی گمان» با حضور فرمانده نیروی قدس سپاه
۞ :: اولین دوره جشنواره بین‌المللی شعر«آفتاب نهان» فراخوان داد
۞ :: عباس براتی‌پور درگذشت
۞ :: اشعاری در در سوگ شهادت امام علی(ع)
۞ :: شلوغ‌ترین دیدار شاعران و رهبری / ماجرای اتاق سیگار
۞ :: رهبر انقلاب در دیدار شاعران: غربی‌ها از زن ایرانی کینه دارند و به دروغ خود را طرفدار حقوق زن معرفی می‌کنند
۞ :: روایت 3 شاعر از دیدار شاعران با رهبر انقلاب
۞ :: مقام معظم رهبری: ویژگی ممتاز شعر فارسی تولید سرمایه‌های معرفتی و معنوی است



نثر روز

جام جم- اين که روزها به شب برسند و شب ها فراموش شوند و مرگ خودش را بيندازد وسط صبح يک ريز بي خبري، وسط نفس کشيدن بي درو پيکر حياط زندگي، تو بگو سهم من از آدم تا خاتم تو چيست؟
بگو سهم من از کتاب هاي بي پيامبر و پيامبران سکوت درونم چيست؟
مرا به آتش باران، مرا به شعله هاي خنده ات بکشان که ديرسالي ا ست زخمي تنهايي بي طغيان خويشم و توفاني قلندري هاي زمان.
تنم عادت کرده است به سستي خواب هاي تب و ترانه و نسيم هاي تاريک صبح و چشمم به گريز از نور. ببين چه بي تو مست مي کند اين شتر که جلوي خانه روحم خوابيده است و نويد عروسي ام با شيطان را مي دهد. ببين که درياي متلاطم روحم خشکي مسافران دروغ افتاده است و باور کرده ام که تو ساحلم نيستي. نخواه، بيا و نخواه که زبان گنجشک تشنگي هايم را بيهوده به سحرهاي چرب آخور ببرم.
نخواه که سهم من از ماهِ رسيده تا زمينت نشخوار دعاهاي کسالت آور و برآورده نشده هر شبه ام باشد.
ببين چگونه مي خزم روي آب و دست و پا مي زنم در سکوت مرداب زمين و پارو مي کنم پاهاي سفر نکرده ام تا تو را که غرق جذبه هاي تو شوم. ببين چگونه شک موريانه تمام پيمان هايم با تو و شعب گرسنگي ام به بي خرمايي لبان حضور تو مبتلاشده است. اين تشنگي را که نمي شود حاشا کرد از لب هاي شهر.
نمي شود که گفت تا تو نمي آيم و گرسنگي ام بازمي گردد به کاغذبازي هاي رايج دنيا.
بيا و با من راه بيا و بگذار آدميت را از کهف بگيرم و بي سکه هاي قديمي و قيمتي به ديدارهاي تا سحرت، ميان دست هاي برکه بودنت بيتوته کنم. خاک، وقتي که قدمگاه من و تو باشد به افلاک رسيدنش سخت نيست.


تاریخ ارسال :   1398/2/22 در ساعت : 14:25:53       تعداد مشاهده : 964



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 5,025 | بازدید دیروز : 6,496 | بازدید کل : 157,687,227
logo-samandehi