ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



درخت مرده از خواب زمستان برنمی خیزد

درخت مرده از خواب زمستان بر نمی خیزد
یکی از پوستین مرگ، انسان بر نمی خیزد 
 
گل دامانت از جنس بهار است و چه می داند !
از این سینه بجز سرمای آبان بر نمی خیزد 

هوای گیسوانت شورشی در جان به پا کرده
که یک شاخه گل از این دشت عریان بر نمی خیزد

مرا کابوس های هر شبه مدفون خود کردند 
که از من شاعری از تو غزلخوان بر نمی خیزد 

کسی را که زمین انداخته یک آشنا ، از خاک _
به رغم سخت جانی هاش ، آسان بر نمی خیزد 

مرا دردی ست با پاییز جانسوز و ملال آور
 که جز خونابه از این زخم پنهان بر نمی خیزد
 
مرا گرچه به کشتن می دهد این عشق  ، جسم من
به رستاخیز، شک دارم  پشیمان بر نمی خیزد

برو جانم به قربانت که از کفر من جان تلخ 
 به رغم دست و دلبازیت ایمان بر نمی خیزد 
2-

به دورِ گردنم ردِّ طناب دار افتاده 
دلم چون کاشی از دستانِ کاشیکار افتاده 

به دنبال خودم می گردم و چون سایه ی نحسی
سیاهی ِ دلم  بر سینه ی دیوار افتاده

خُنک هرگز نخواهد شد ، جهنم دره می افتد_
نگاهت گر به من با حال و روز زار افتاده 

نشابورم که تسلیمت شدم بی جنگ و خونریزی !
ولی کارم به دست لشکر ِ تاتار افتاده 

غمت دیگر بر این دل کارگر هرگز نخواهد شد
دلم چون ساعتی خورده زمین از کار افتاده

اگر چه مست چشمان توام  دست اجل اما
درون جام  می جای دوچشم یار افتاده 

مکن راه خودت را کج ، نگاهت این دم آخر
اگر بر چهره ی دلدار  بالاجبار افتاده 

نگفتم دوستت دارم نگفتی دوستم دارد !
به انکار لبت ،چشمی که بر اقرار افتاده


3-

گر لب نزند بر دل ِ خونین شده ، لب ، نیست
شب بی هوس موی پریشان تو شب نیست

  هی تاب به موهات مده سهم من از تو 
جز سوختن و ساختن و دوزخِ تب نیست

شک کرده ام از این همه کشتار در این شهر
چشمان تو در اصل بجز میر غضب نیست 

کشتی تو مرا هیچ کسی هیچ ندانست !
هر چیز بگویند به تو از تو عجب نیست

یک دم نظر لطف بینداز سردار 
رقصیده سر دار تو بی اصل و نسب نیست

افتاد سرو کار من اینگونه به حکمت
مظلوم کشی کردی و این رسم ادب نیست 
4-

با شاعر ِدیوانه ی آواره چه کردی ؟!
ای عشق بگو با من بیچاره چه کردی 

چون حاکم شرعی که نشسته به قضاوت 
با حکم من عاشق میخوره چه کردی

می خواستمت جان بدهم بهر نمردن !
کشتی تو مرا باز ،دگر باره چه کردی 

در انجمن شعر نشستی به تماشا
با این همه عشاق ِ جگر پاره چه کردی 

گفتم مشکن قلب مرا باز شکستی 
با مسئله ی این همه کفاره چه کردی 

یکبار اگر بود فدای سرت ای عشق
یک بار نه ، هر باره و صد باره چه کردی

من یکسره با هر نفسی یاد تو هستم 
تو فارغ از این دغدغه همواره چه کردی
5-

توهم دست و دلت را مثل من یک روز می بازی !
تویی که با کبوتر می پری با اینکه شهبازی 

برای فتح کردن نیست قصد دیگری داری !
چنین خونریز بر این سرزمین خسته می تازی 

کجای کار می لنگد که من تحت الشعاع تو 
زمین افتاده ام تو آنطرف تر غرق پروازی 

دلم از غربت پاییز می گیرد ، نمی دانم 
چگونه تو چنین آرام با این وضع می سازی 

نگاهت مست ، لب ها سرخ ،جان آزاد و دل ، سر خوش
مرا تشنه مکن با این شراب تلخ شیرازی 

یقینا عشق بازی نیست منظور من از اینکه 
به تو می گویم از بی اختیاری ِ زبان ، نازی 

پیمبر هم شود شاعر تورا کم دارد اینگونه 
که تو در چشم هرکس که تورا دیده است اعجازی 


قفس از من کبوتر ساخته هرچند می دانم 
نظر بازی و این سو یک نظر بر من نیندازی 

#سید مهدی نژادهاشمی

کلمات کلیدی این مطلب :  ،


   تاریخ ارسال  :   1400/8/10 در ساعت : 23:6:58   |  تعداد مشاهده این شعر :  403


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

خدابخش صفادل
1400/8/12 در ساعت : 6:7:41
درود
غزل های نابی خواندم. به ویژه غزل نخست.
البته نشابور در یورش مغول، بی جنگ و خونریزی تسلیم نشده:
نشابورم که تسلیمت شدم بی جنگ و خونریزی !
ولی کارم به دست لشکر ِ تاتار افتاده


///////////
سپاسگزارم استاد تجدید نظر می کنم
بازدید امروز : 17,161 | بازدید دیروز : 27,545 | بازدید کل : 155,701,831
logo-samandehi