ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



بیرون بکش از من قشونت را
__________
تابی نمانده در دلم ، بس کن، بیرون بکش از من قشونت را
باید چرا اصلا تحمل کرد در چهاردیواری جنونت را

گفتم هوای تازه داری تو ،آنسوی غم دروازه داری تو
آنقدر که آوازه داری تو، لبخند بی شیرازه داری تو
بن بست شد راهی که دل بردم آبیِ چشم نیلگونت را

قند زیادی می زند دل را شیرین مباش انقدر در انظار
تو چای را با قند می نوشی من قهوه را با تلخیِ چشمت
تنظیم کن گاهی علی رغم جان تلخی من قند خونت را

اصلا چرا آتش بگیرد دل ، اصلا چرا آتش بگیرد لب
اصلا چرا هر کس که دلخون است در لای انگشتش ، زمان ِ غم
باید بسوزاند به روی لب با آتش حسرت توتونت را

با مردمان ِدوست ِ دشمن ، در چشم هایت راه افتادم
سمتِ بهارستان به آزادی با گارد شاهنشاهی ات بستی
راه مرا ،تا زخم بر دارد ، دل ، تاج و تخت سرنگونت را

دیوانه ام کردی نمی فهمی دیوانه ها چه عالمی دارند
اصلا نمی فهمی تو مردم را از دست عشقت چه غمی دارند
شاید تو هم دیوانه ای شاید... بیرون بریز آخر درونت را

هر چند ویران و پریشانم ،دلتنگ دستان تو می مانم
باید بنای تازه برپا کرد دل را به دست عشق احیا کرد
باید بکوبی بر دل این خاک سر شانه های بیستونت را

از ابر سرگردان چه می خواهی از بغض بی پایان چه می خواهی
اصلا تو از باران چه می خواهی بنشین کنار من که با انگشت
از گوشه ی چشم تو بردارم این اشک های بد شگونت را

من مثبت اندیشم به دنیا تو ، منفی نگر هستی به هرچیزی
جنگاوری در خون تو جاری ست چنگیز خان ِ ترکمن ابرو
با پرچم صلح هلال احمر ، تعویض کن ارهاش خونت را

باید بگویم دوستت دارم باید بفهمی دوستت دارم
دیگر برایم هیچ راهی نیست درمان کنم درخود ، جنونت را
تزریق کردم توی رگهایم دیوانه بازی های خونت را
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
#شعر_ایران
#غزل_امروز
#غزل_معاصر
#غزلسرایان_معاصر
#درمتداد_شعر
#غزل_دیروز
#غزل_کلاسیک
#غزلسرا_معاصر
#شعر_معاصر
#غزل_مسافر
#غزل_نوین_ایران
کلمات کلیدی این مطلب :  ،

موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1400/12/16 در ساعت : 23:55:7   |  تعداد مشاهده این شعر :  296


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 17,939 | بازدید دیروز : 27,545 | بازدید کل : 155,702,609
logo-samandehi