ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



درتماشاخانه ی تبریز بار انداخته

دست و دلهای خلائق را بکار انداخته 
هرطرف بازار را از کار و بار انداخته 

کاروان حله از مرز خراسان آمده 
در تماشاخانه ی تبریز،  بار انداخته 

باز دارد چشم های تو هوایی می کند 
هرکسی را که به یک گوشه خمار انداخته 

تاک را قد می کشد انگور در خم می کند 
حضرت منصور که چشمی به دار انداخته 

دست نقاش زبر دستی سپرده کار را 
که چنین زیبا به دل  نقش و نگار انداخته


بس که دل را می کشد تا مرز نابودی غمت 
عشق را از چشم های روزگار انداخته

خشک خواهد کرد چون فصل زمستان ، هر که را 
صورتش گل داده و بر دل بهار انداخته 


خانه ات آباد که ویرانه های شهر را 
در دل دیوانه های بی قرار انداخته 

چشم های تو مرا هم از نگاه یار ، هم 
پیش چشم دیگران از اعتبار انداخته 

 دور باید شد از این شهری که چشم تو مرا 
اینچنین با دست و دلبازی کنار انداخته

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

باد می رفت و باد می آمد ، آنچنان که درخت بید شدم 

جان به جنگاوری مویت بُرد دل ِ دیوانه تا شهید شدم

 

گفتم این اتفاق خوش یمن است ، نقطه ی استراتژیک لبت 

جان به لب کرد و جان به لب دادم توی میدان سمبلیک لبت 

آخرش هم به لطفِ ابرویت ، از وجود تو نا امید شدم 

 

من به تو هرچقدر می آیم ، تو به من چون گذشته ی دوری 

دوری اما چقدر نزدیکی مثل یک تارموی باریکی 

می رسی تو به من ولی افسوس ،من به تو ماضی بعید شدم 

 

مثل یک شمع نیمه سوز شده آفتاب دلم تموز شده 

روز یا شب چه فرق خواهد داشت لحظه ی رفتنت چه زود رسید

که چنین می شتابی از تقویم ، سر رسید از تو بی رسید شدم

 

سربداری به روی دار جنون ، محض گل دادن تو زیبا شد 

طرز لبخند تو هوسناک است فصل منصورهای بر تاک است 

می نخورده شهید مست لبت ، بر سَرِ دار، روسپید شدم 

 

قسمتم میوه های کالت بود سهم من نیمه شب خیالت بود 

تلخی قهوه توی فالت بود عشق بر تو که وصف حالت بود 

شاه بودی من انقلاب غزل ،شعر آزاد زر خرید شدم 

 

گفتی از عشق می شود دل کند ،فکر کردم عجیب نامردی 

حضرت شمس حلقه ی چشمت می کشد سوی مولوی دل را 

تا که این حلقه را بیاویزی گردنم که تورا مرید شدم 

 

گم و گورم به دور دست ترین ، مست و لایعقل تو مست ترین !

می روم هرکجا نشانی نیست ، از تویی که غریبه کش شده ای 

کولباری گرفته بردوشم پشت بر شهر ناپدید شدم 

 

من کجا خانه ی حبیب کجا ، بوسه بر چهره ی نجیب کجا !

خواستم همنشین تو باشم پرسه در کوچه ای غریب کجا !

سمت خانقاه راه گم کرده ، قرن پنجم، ابوسعید شدم 

 

صوفی و صافی از نگاه توام گرچه تنها مرید تو بودم 

توی بغداد خرقه پوشیدم ، شهر بسطام سردرآوردم 

تا که سلطان عارفین ِ غزل ، دست بوس تو بایزید شدم 

 

سهم حمام فین کاشان است ، هرکسی که اسیر عشق شود 

تیغ لرزیده روی دستان ِ هرکه حبل الورید تر شده است 

به منی که برای دشنه زدن به رگم علتی مزید شدم 

 

باید از آنچه بگذرید شدم 

منزوی بودم و پس از عمری خیر از زندگی ندید شدم 

مثل گرگی که عاشق آهوست در خیال تو می چرید شدم

از سرم مستی تو و چشمت ،با نبود تو می پرید شدم

هرچه از زندگی نبایستی تلخ کامی به لب چشید شدم

آنکه یک عمر رنج بیهوده را به دوش خودش کشید شدم

 

توی لاک خودم فرو رفتم 

سمت میخانه بی وضو رفتم 

در پی کسب آبرو رفتم ، هرچه رفتم کمی به تو رفتم ، هر چه رفتم کمی به او رفتم 

آمدی پشت در مرا حس کن ، قفل زنگار بسته دور از ذهن 

نا امید از تو بی کلید شدم 

 

#سید_مهدی_نژاد_هاشمی

کلمات کلیدی این مطلب :  ،

موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1401/1/29 در ساعت : 10:25:7   |  تعداد مشاهده این شعر :  296


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 17,364 | بازدید دیروز : 27,545 | بازدید کل : 155,702,034
logo-samandehi