ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : هادی قربانی
۱۶:۳۶ - کیفیت بی‌نام حالتی است غیرقابل توضیح. - سال‌ها قبل از این که نویسندۀ کتاب معماری و راز ج   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
با سلام استاد معصومی عزیز - مصرع پایانی را دریاب - چرا که پیام گویا و رسا نیست - چه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
رسالت شعر بیان حق هست و اغراق هم جزو صنایع ادبی است اما وقتی از محدوده انصاف در حد سال نوری خارج می   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
با سلام - من این شعر را در تاریخ 9/8/1402 ارسال کردم اما تاریخ ارسال آن را 24/4/1402 زده‌اند چطو   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



قصیده «در مقتل خون خدا»

می بُرد دستِ آسمان، سوی سحر مهتاب را
طی شد شتابان آن شب و این شد شروعِ ماجرا

تا روی دامانِ زمین، انداخت خورشید آتشی...
در سینه ی آن دشت شد، جنگِ جگرسوزی به پا

این سو گروهی اندک از انسانِ کامل در سپاه
آن سو سپاهی کامل از دیو و ددِ انسان نما

این سو بهشتِ جاودان، می سوخت از فرطِ عطش
امّا جهنّم آن طرف، سیراب از آبِ فنا

 آن سو سپاهِ سرکشان، این سو گروهِ جان فشان
 آن سو سپاهی بی حیا، این سو گروهی بی ریا

با دستِ شیطان ناگهان کوبیده شد بر طبلِ جنگ
شد ثبت در یادِ زمان، آغازِ تاریخِ عزا

احرام پوشانِ حرم بعد از طوافی گردِ یار...
کردند رمی نفسِ خود، رفتند تا کوی منا

سعیِ وفا کردند تا با پاسداری از حسین...
تفسیر گردد «لیسَ لِلإنسانِ إلّا ما سعیٰ»

یارانِ ایمان یک به یک در دستشان جامِ الست
بودند مستان از ازل، از باده ی «قالوا بلیٰ»

در بینِ خود پیمان خون بستند اصحابِ حسین
گردند تا در راهِ حق پیش از بنی هاشم فدا

همچون شهابی حمله ور بر قلبِ تاریکی شدند
از نورشان ایجاد شد، زخمِ عمیقی در فضا

در کوره ی جانِ حسین از داغِ یارانِ شهید...
افتاد هر دم آتشی جانسوز از روی جفا

اکبر که بود آیینه ی اخلاق و کردارِ رسول
آمد به درگاهِ پدر تا گیرد اذنِ جنگ را

در رگ نمی گنجید خون، می خواست از تن پر کشد
تا در مسیرِ حق شود با خونِ خود حاجت روا

اما پدر! آری پدر! این باغبانِ دلشده
بوده ست چشمش همچنان بر قامتِ آن دلربا!

تا سایه ی ترس آورِ آن سرو بر خاکِ ستم...
افتاد، سویش حمله ور گشتند در آن تنگنا

بوده ست سروی یک تنه، در بینِ صدها تیشه دار
شد ارباً اربا پیکرش، افتاد زیرِ دست و پا

آمد به میدان بی زره، با شوقِ «أحلی من عسل»
شد تلخ، کامِ دشمنان از قاسم بن المجتبی

فرزندِ سردارِ جمل،  تا داد جولان بینِ خصم
ارباب گفتش آفرین، عباس گفتش مرحبا

آن ناجوانمردان ولی کردند او را سنگسار
پامالِ اسبان شد تنش، کردند فرقش را دو تا

آمد علمدارِ حرم با سینه ای لبریزِ غم
می خواست رخصت گیرد از فرمانده کل قوا

ناگاه دستِ کوچکی، دامانِ سقا را گرفت
مشکی به دستِ دیگرش، اشکی روان از چشم ها

تا مشک را بر شانه اش انداخت سقا، ناگهان
در قلب طفلانِ حسین افتاد شورِ ارتجا

موجِ خروشانِ عطش آمد کنار علقمه
تا پر کند با صد امید آن مشک را از کیمیا

دستی به زیرِ آب برد او تا گلویی تر کند
از کامِ عطشانِ حسین اما به جوش آمد حیا

هنگامِ برگشتن ولی جنگی نمایان در گرفت
افتاد در حصرِ عدو فرزندِ اهلِ «لا فتی»

می کشت و می تازید او بینِ هزاران دیو و دد
از میمنه تا میسره، می گشت آسان جابجا

اما کمانداران نشان کردند او را هم زمان
چون سیل، تیر از هر طرف آمد به سویش بی هوا

از ترس، نامردان کمین کردند پشتِ نخل ها
در آن هیاهوی نبرد از تن دو دستش شد جدا

شد قطع با تیغِ خزان دستِ بهارِ آرزو
چشمانِ زیبای قمر شد مقصدِ تیرِ قضا

تیری روان شد از کمان با قصدِ مشکِ آبرو
شد شرمسارِ کودکان، سقای دشتِ کربلا

افتاد ماه از روی زین، با صورتش روی زمین
در لحظه ی افتادنش، برخاست بانگِ «یا اخا...»

مولا به سوی علقمه از دور آمد مثلِ نور
افتاد نزدیکِ قمر از مَرکبش شمس الضحی

با زانوانِ بی رمق، آمد به بالینش حسین
گفت«ای برادر پشتِ من بشکست و گشتم بینوا»

وقتی که شد شاهِ جهان، تنها و بی پشت و پناه
فریادِ هل من ناصرش، پیچید در کرب و بلا

ناگاه در گهواره ای، غرّید شیرِ شرزه ای
می خواست اصغر تا کند، دستِ عدو را برملا

با جوشنِ قنداقه اش، با گریه هایی چون رجز
آمد میانِ معرکه، با شاه در زیرِ عبا

آن آخرین شمشیر را مولا برآورد از نیام
تا ضربه ای کاری زند، بر قلبِ سنگِ اشقیا

انداخت بینِ دشمنان، شش ماهه مردی اختلاف
در آن هیاهو ناگهان، از چلّه تیری شد رها

لبریز از خونِ گلو شد کاسه ی دست حسین
پاشید سوی آسمان خون را در آن ماتم سرا

می خواست برگردد ولی گویی خجالت می کشید
از مادری دل سوخته، در خیمه با حالِ دعا

آمد که نورِ دیده را دور از نگاهِ مادرش
در خاکِ غربت بسپرد کآمد صدایی آشنا

سر داد مادر آخرین لالاییِ جانسوز را
از شعله های نغمه اش، آتش گرفت ارض و سما

در خیمه ی آلِ خدا، دیگر عطش از یاد رفت
بودند چون اهلِ حرم دلواپسِ خونِ خدا

می رفت سوی معرکه با فرّ و قدرِ حیدری
با قلبِ لبریز از یقین، با شوقِ سوزانِ لقا

خورشیدِ ایمان بر دلِ تاریکِ عِصیان حمله کرد
دوزخ نشین شد لشگری با تیغِ نَجلِ مرتضی

بعد از نبردی سهمگین، وقتی که پیش آمد غروب
پیشانیِ خورشید شد، آماجِ سنگی جان گزا

آمد که با دامن کند پاک از جبین خون را ولی
ای کاش تیرِ حرمله این مرتبه می شد خطا!

وقتی که شد جانِ جهان، رنجورِ تیری جانگداز
آورد او را جانبِ گودال اسبِ با وفا

سلطانِ دین را کافران، با هر سِلاحی می زدند
یک عده با تیغ و سِنان یک عده با سنگ و عصا

هرچند در دریای خون، شد غرق کشتیّ ِ نجات
می کرد نجوا با خدا از روی تسلیم و رضا

ناگه فشارِ چکمه را بر سینه اش احساس کرد
بگذاشت گویی پای را شیطان به عرشِ کبریا

تا پیشِ چشمِ مادرش، بر حنجرش خنجر کشید
گشتند اهلِ آسمان، هم ناله با خیرالنسا

شیب الخضیب افتاد تا در مشتِ شمرِ سنگدل
با ضربه هایی بی امان سر را جدا کرد از قفا

تا شد سرش از تن جدا، اوباشِ میدان تاختند...
سوی زنان و کودکان، سوی حریمِ اولیا

هرچند او را تشنه لب کشتند در بینِ دو نهر
اما به این هم وحشیان حتی نکردند اکتفا

هم زیرِ نعلِ اسب ها شد جسمِ قرآن پایمال
هم رفت روی نی سرِ تابانِ مصباح الهدی

مانندِ نذری هرکسی می کَند، از او تکّه ای
سر را، زره را، خود را، انگشتر و انگشت را

سبطِ رسولِ مصطفی افتاد عریان روی خاک
یومٌ علی صدرِ النّبی یومٌ علی وجه الثری

داریم در دل حسرتِ «یا لیتنا کنّا معک»
چشم انتظارِ منتقم  هستیم عمری جمعه ها

می آید آخر با لوای یا لثارات الحسین
با انتقامش می کند، هر دردمندی را دوا

حسین احسانی فر لنگرودی

کلمات کلیدی این مطلب :  عاشورا ، حسین ، آیینی ، شهادت ، محرم ، عباس ، سقا ، خون خدا ، مقتل ، کربلا ،


   تاریخ ارسال  :   1401/5/15 در ساعت : 9:12:12   |  تعداد مشاهده این شعر :  479


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 2,452 | بازدید دیروز : 25,353 | بازدید کل : 158,735,267
logo-samandehi