ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



«ذکر خیر آهو»
 
 
«ذکر خیر آهو»
 
فضای دهکده ی ما، پر از پرستو بود
نمای دشت، هم از گلّه های آهو بود!
 
پرندگان، همه با اشتیاق می خواندند
صدا، برای درختان، چو نوشدارو بود
 
چقدر باغ، در آن روزگار، مهمان داشت!
میان کوچه ی ما، عشق در تکاپو بود!
 
درآن زمان که به دیدار دوست می رفتیم
در آن مسیر،  فقط، ذکرِ خیر آهو بود!
 
همان که ضامن او، آفتاب هشتم شد
میان مردم این شهر، صحبت از او بود
 
به میهمانی اش از راه دور می رفتیم
چقدر، صاحب آن خانه، گرم و خوشرو بود
 
فضای دلکش آن بارگاه، در آن فصل
بدون خیل سواران و برج و بارو بود!
 
 نشسته بود، مگر، زیر آن مُقَرنَس ها
فرشته ای که به دستان او قلم مو بود
 
به دست خادمی، از جنس آسمان، هر روز
میان صحن عتیق، آب بود و جارو بود
 
نگاه کودکی ام، بود محو ِکاشی ها
چنانکه شانه گرفتار چینِ گیسو بود
 
هنوز، گم شدنم را نبرده ام از یاد
کنار حوض طلا، آن همه هیاهو بود
 
دلیل گریه ی من را کسی نمی دانست
نگاه مضطربم گرچه خود سخنگو بود
 
-هزار آینه یادش به خیر- بی بی جان
همیشه صحبتش از نذر یک النگو بود:
 
خدا، به خانه ی او بلکه روشنی بدهد
چقدر نذر قشنگی، چقدر نیکو بود!
 
به آفتاب  قسم! در دلِ زمستان هم
همیشه خانه ی او، با بهار همسو بود!

موضوعات :  اجتماعی ، آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1402/11/7 در ساعت : 11:38:34   |  تعداد مشاهده این شعر :  61


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 15,529 | بازدید دیروز : 15,726 | بازدید کل : 156,796,354
logo-samandehi