ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  

Share

زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بي طاقتيم پرده برافتاد

گفتيم که عقل از همه کاري به درآيد
بيچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد

شمشير کشيدست نظر بر سر مردم
چون پاي بدارم که ز دستم سپر افتاد

در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش
ما هيچ نگفتيم و حکايت به درافتاد

با هر که خبر گفتم از اوصاف جميلش
مشتاق چنان شد که چو من بي‌خبر افتاد

هان تا لب شيرين نستاند دلت از دست
کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد

صاحب نظران اين نفس گرم چو آتش
دانند که در خرمن من بيشتر افتاد

نيکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع
کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد

سعدي نه حريف غم او بود وليکن
با رستم دستان بزند هر که درافتاد



بازدید امروز : 30,131 | بازدید دیروز : 26,862 | بازدید کل : 104,669,681
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی