ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  

Share

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوي که عاجز نشود چوگان را

سروبالاي کمان ابرو اگر تير زند
عاشق آنست که بر ديده نهد پيکان را

دست من گير که بيچارگي از حد بگذشت
سر من دار که در پاي تو ريزم جان را

کاشکي پرده برافتادي از آن منظر حسن
تا همه خلق ببينند نگارستان را

همه را ديده در اوصاف تو حيران ماندي
تا دگر عيب نگويند من حيران را

ليکن آن نقش که در روي تو من مي‌بينم
همه را ديده نباشد که ببينند آن را

چشم گريان مرا حال بگفتم به طبيب
گفت يک بار ببوس آن دهن خندان را

گفتم آيا که در اين درد بخواهم مردن
که محالست که حاصل کنم اين درمان را

پنجه با ساعد سيمين نه به عقل افکندم
غايت جهل بود مشت زدن سندان را

سعدي از سرزنش خلق نترسد هيهات
غرقه در نيل چه انديشه کند باران را

سر بنه گر سر ميدان ارادت داري
ناگزيرست که گويي بود اين ميدان را


بازدید امروز : 8,263 | بازدید دیروز : 38,042 | بازدید کل : 117,260,297
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی