ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: تازه‌سروده‌هایی تقدیم به بانوی دو عالم: «زهرا(س) به نام زن جلال و منزلت داد»
۞ :: برگزیدگان جشنواره ادبی چهل‌چراغ در دو بخش شعر و داستان معرفی شدند
۞ :: هجدهمین دوره جشنواره قلم زرین فراخوان داد
۞ :: «جلوه فجر سلیمانی» در «سرچشمه»
۞ :: برگزاری کارگاه شعر و داستان کودک و نوجوان
۞ :: اختصاصی :  زادروز علیرضا قزوه روز شعر جوان ایران باد / به مناسب یکم بهمن زادروز دکتر علیرضا قزوه
۞ :: سروده استاد دانشگاه بنارس برای سپهبد سلیمانی/ تشکر شاعر ایرانی با یک شعر
۞ :: اختصاصی : عرض ارادت شاعران پارسی زبان به شهید قاسم سلیمانی
۞ :: شعر "علیرضا قزوه" برای سردار قاسم سلیمانی
۞ :: شب شعر پارسی‌زبان به یاد سردار سلیمانی در تسنیم برگزار می‌شود
۞ :: شاعران مطرح کشور در مراسم شعرخوانی «سردار آسمانی» جمع می‌شوند
۞ :: سروده حماسی شاعر هندی برای سردار سلیمانی/ یزیدانِ معاصر را بگو این خون نمی‌خوابَد
۞ :: سازمان بسیج هنرمندان کشور «خاتم سلیمانی» را منتشر می‌کند
۞ :: اختصاصی : دکتر قزوه: خون سردار سلیمانی پس از خون سیدالشهدا (ع) تأثیرگذارترین خونی است که در عراق به زمین ریخته شد
۞ :: اولین کنگره شعر آئینی ـ انقلابی «کوثر ناب» فراخوان داد
۞ :: فراخوان شعر «فاطمی» هیأت «میثاق با شهدا» اعلام شد
۞ :: آیین بزرگداشت مقام ادبی علامه فیض کاشانی و مراسم آغاز به کار محفل ادبی فیض برگزار شد.
۞ :: اختصاصی : آغاز به کار محفل ادبی فیض
۞ :: دعوت عمومی برای مشارکت در بازسازی کتابخانه تفکر شهریار
۞ :: نگاهی به مجموعه‌شعر «شرحه» اثر مرضیه فرمانی؛ جغرافیای زیستی در بسامد واژگان



نثر روز

جام جم- اين که روزها به شب برسند و شب ها فراموش شوند و مرگ خودش را بيندازد وسط صبح يک ريز بي خبري، وسط نفس کشيدن بي درو پيکر حياط زندگي، تو بگو سهم من از آدم تا خاتم تو چيست؟
بگو سهم من از کتاب هاي بي پيامبر و پيامبران سکوت درونم چيست؟
مرا به آتش باران، مرا به شعله هاي خنده ات بکشان که ديرسالي ا ست زخمي تنهايي بي طغيان خويشم و توفاني قلندري هاي زمان.
تنم عادت کرده است به سستي خواب هاي تب و ترانه و نسيم هاي تاريک صبح و چشمم به گريز از نور. ببين چه بي تو مست مي کند اين شتر که جلوي خانه روحم خوابيده است و نويد عروسي ام با شيطان را مي دهد. ببين که درياي متلاطم روحم خشکي مسافران دروغ افتاده است و باور کرده ام که تو ساحلم نيستي. نخواه، بيا و نخواه که زبان گنجشک تشنگي هايم را بيهوده به سحرهاي چرب آخور ببرم.
نخواه که سهم من از ماهِ رسيده تا زمينت نشخوار دعاهاي کسالت آور و برآورده نشده هر شبه ام باشد.
ببين چگونه مي خزم روي آب و دست و پا مي زنم در سکوت مرداب زمين و پارو مي کنم پاهاي سفر نکرده ام تا تو را که غرق جذبه هاي تو شوم. ببين چگونه شک موريانه تمام پيمان هايم با تو و شعب گرسنگي ام به بي خرمايي لبان حضور تو مبتلاشده است. اين تشنگي را که نمي شود حاشا کرد از لب هاي شهر.
نمي شود که گفت تا تو نمي آيم و گرسنگي ام بازمي گردد به کاغذبازي هاي رايج دنيا.
بيا و با من راه بيا و بگذار آدميت را از کهف بگيرم و بي سکه هاي قديمي و قيمتي به ديدارهاي تا سحرت، ميان دست هاي برکه بودنت بيتوته کنم. خاک، وقتي که قدمگاه من و تو باشد به افلاک رسيدنش سخت نيست.


تاریخ ارسال :   1398/2/22 در ساعت : 14:25:53       تعداد مشاهده : 179



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 17,354 | بازدید دیروز : 44,224 | بازدید کل : 117,401,478
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی