ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : جابر ترمک
درود جناب محمد صالحی عزیز - استاد سخن نیز چنین شگردی را بکار بردند - پسران وزیر ناقص عقل لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
درود بر شما - چون /ه/ در گواه ملفوظ است گواه با خدا و عزا قافیه نمیشه ِِ - ضمن آنکه پیغمبر هم جز   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
با سلام و عرض ادب. - - نیست مخصوص به خورشید, به خون غلتیدن - عشق بسیار ازین طایر بسمل دارد...   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام - در رباعی اول واژه ی « بقیع» هیچ نقشی در جمله ها ندارد، ببینیم : - زهرا غزل ناب الهی ست   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : جابر ترمک
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : جابر ترمک
درود بانو بهرامچی گرامی - - هر دو پیام شما را خواندم . به نظرم هر دو یک نظر ساده و غیر فنی است   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام استاد گرامی - چرا در مورد بیت مطلع که مصرع هایش کاملا بی ربط هستند چیزی نکفتید ؟و حتی بیت س   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام به شاعر محترم و منتقدان عزیز - بنده هنوز نمی دانم صفت زیبایی, زمانی که در مورد یک اثر هنری به   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
تا اساس دل به روی آجری بی فایده ست - عشق یک عمراست با ما دم خوری بی فایده ست - سلام آقای نرمک گ   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
درود - مصرع آخر را اگر می گفتید: - {{تازه می فهمم که دل هم عنصری بی فایده است}} - از حشو مورد   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



گفتگویی با خدایم
به نامِ خدایی که عشق آفرید و گیتی به فرمانَش آمد پدید به نامِ خداوندِ هفت آسمان خدای دو دنیا و کون و مکان خداوندِ صحرا و دریا کنار خدای گل و باغ و راغ و هزار خدای صداقت، محبّت، وفا خدای صفا بخشِ دل های ما خداوندِ جامِ جم و تاجِ کِی خدای دف و چنگ و سنتور و نِی خدایی که آورد، بود از نبود و بر او کُنَد جانِ دانا سجود ز مِهرش بیاراست ما را چنین به انسان بیاموخت علم و یقین به هر جا و در هر زمان حاضر است شب و روز بر حالمان ناظر است خداوندِ ناظر به رفتارِ ما همین طور ، پندار و گفتارِ ما بزرگی مَر او را سزد بی گمان که بر شاعران، داده طبعی روان بر آنان که دارند روحی لطیف مسلّط به شرحِ نکاتِ ظریف پس از حمدِ باری تعالی دمی که یادش مرا هست چون همدمی ز دل رو به درگاهِ او می کنم رها خویش، در راهِ او می کنم به باغِ سخن، لاله می پرورم و حاجاتِ خود را بر او می برم بخوانم کنون خالقِ خویش را که بشناسد او، عاشقِ خویش را خدای من ای آسمان آفرین قسم بر جلالت، به زیتون و تین تویی خالقِ شور و شعر و شعور تو بخشی به سیمای خورشید نور ستاره، به امرِ تو چشمک زن است رخِ ماه از نورِ تو روشن است به گلزارِ خلقت، تو آراستی بشر را به هر صورتی خواستی تویی صاحبِ اسم های حَسَن تویی مُمتَحِن، ما همه مُمتَحَن سَلام و مُهَیمِن، مُصَوّر تویی و تنها مدیرِ مدبّر تویی تویی خالق و بارئ و ممتَحِن "تویی آفرینندهء" انس و جِن به هر برگ، شرحی ز اوصافِ توست قلم عاجز از شرحِ الطافِ توست همان چشمه که، رود و دریا شود جنینی که یک دُرّ گویا شود شهیدی که که راهِ تو را برگزید کبوتر شد و سوی بامت پرید هنرمندِ نقّاش و پیکر تراش تنابنده ای کاری و پُر تلاش درختانِ سرسبز و دشت و دَمَن غمِ‌ عشقِ بی حاصلِ یار و من لبِ تشنگان در کویر و سراب شب و وقتِ آرامش و وقتِ خواب زمین و زمان و هر آن چه، در اوست و عقلی که دیوانهء جستجوست همه جلوه های وجودِ تو اند به کارِ رکوع و سجودِ تو اند بر آرَم به سوی تو دستِ نیاز به جانی پر از آتش و سوز و ساز کنم دیده را خونفشان و پر آب شود تا دعاهای من، مستجاب خدایا گناهانِ ما را ببخش غریبانِ راهِ خطا را ببخش بتابان به جانِ جهان نورِ خود بکن هر چه چشم است، مسحورِ خود اسیرانِ ناشاد را شاد کن جهان را خدایا! پر از داد کن منِ بی نوا را، نوایی بده به موسای روحم، عصایی بده قلم را بکن رامِ دستانِ من که شعرم شود، نقلِ هر انجمن بکن سبز، باغِ دلم را ز عشق شوم تا که آگاه از رازِ عشق شرابِ بقا ریز در کامِ من که از آن شود خیر، فرجامِ من مشامِ دلم را پر از عطرِ یار به لطفت کن ای خالقِ کردگار مرا پاک کن یا رب از حرص و آز که باشم به درگاهِ تو سرفراز عطا کن به من، نعمتِ بندگی که باشم به راهِ تو در زندگی زدای از وجودم غمِ هر چه هست ز افسوسِ بیش و کمِ هر چه هست نشانم بده از خودت یک نشان مرا با حبیبانِ کویت نشان چنان کن که پیری، جوانی شود هوای دلم آسمانی شود ندارم پناهی، پناهم تو باش چراغِ فروزانِ راهم تو باش نما بنده را لایقِ رحمتت مرا غرق کن در یمِ نعمتت ز "جهلِ مرَکّب" نجاتم بده ز علمِ خدایی، براتم بده رها کن مرا از وجودِ خودم و از فکرِ بود و نبودِ خودم توانی بده تا که خدمت کنم به درگاهِ تو، شکرِ نعمت کنم به چشمِ عنایت دمی بنگرم و از باده ات ریز، در ساغرم دلم را ز رنگ و ریا پاک کن تنِ خاکیَم را بر افلاک کن مقدّر نما تا که باغِ بهشت مرا گردد از بخششَت سرنوشت تقاضای دیگر ندارم جز این که آباد سازی مرا، سرزمین و تا هست دنیا، ز لطفت دهی به ایرانِ ما، شوکت و فرّهی بیفزای بر عزّتِ میهنم فزون کن ز حد، نعمتِ میهنم بر این آریایی کُهن بومِ ما به این مرغِ از دانه محرومِ ما به مهرِ خداوندیَت کن نظر که در آن عدالت شود مستَقر محمدعلی سلیمانی مقدم ۱۱-۱۲-۱۳۹۸
کلمات کلیدی این مطلب :  تنِ خاکیَم را بر افلاک کن ،

موضوعات :  سایر ،

   تاریخ ارسال  :   1399/3/3 در ساعت : 23:30:37   |  تعداد مشاهده این شعر :  150


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 14,075 | بازدید دیروز : 32,230 | بازدید کل : 127,142,666
logo-samandehi