ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



برادر ِ حاتم طایی!
حـاتـم طایــی کــــه مـــردی لارژ بود
در همــــه عمــرش خـدایی شارژ بود
در سخــــاوت ثانــی و تالـــی نداشت
انــدکـــی دلبستگـــی مــالـــی نداشت
هر چه ثــــروت داشت فرمودی هبه
بـــــر گـــــرفتــــاران امّــــت یکشبه
حضرت حق هم هوایش خوب داشت
همچو او کم بنــده ای محبوب داشت....
 
القصّه حاتم را برادری کهتر از خود بود که نسبت به حاتم حسادت می ورزید و از این که نام برادرش در اقصای عالم روشن تر از خورشید می درخشید روز و شب حرص می خورد و در آتش حقد و حسد می سوخت و آرام و قرار نداشت.یک روز تصمیم گرفت کاری بکند کارستان تا نامش از حاتم هم جهانگیر تر شود ؛ این بود که به کار احمقانه ی شیطان پسندانه ای دست زد و در مقابل دیدگان صدها نفر در چاه زمزم ادرار کرد.او با انجام این عمل زشت و شیطانی فرار را به قرار ترجیح داد و با لطایف الحیل خود را از دست مردم خشمگین که قصد جانش کرده بودند نجات داد و به غاری در بیرون شهر پناه برد.چند روزی که گذشت و آبها تقریبآ از آسیاب افتاد از غار بیرون آمد و استتار کرده و در هیأت مردی ناشناس خود را به شهر رساند.در شهر مردم هنوز هم گُله به گُله ایستاده بودند و در تجمعات خود از آن عمل زشت سخن می گفتند و ادرار کننده ی در چاه زمزم را لعن و شماتت می کردند.مردم در تجمعات خود و یا هرجا که به هم می رسیدند می گفتند چنان کار زشتی را برادرِحاتم طایی انجام داد!برادر حاتم خود را مغبون تر از همیشه یافت.او چنان کاری را کرده بود تا به اصطلاح اسم در کند و نامش سر زبانها بیفتد ؛ اما همه می گفتند:برادرِ حاتم طایی ....برادرِ حاتم طایی....و بازهم این اسم حاتم طایی بود که به زبانها رانده می شد و به گوشها می رسید!
کلمات کلیدی این مطلب :  ،

موضوعات :  طنز ،

   تاریخ ارسال  :   1401/4/11 در ساعت : 10:2:16   |  تعداد مشاهده این شعر :  673


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 16,063 | بازدید دیروز : 12,438 | بازدید کل : 156,763,467
logo-samandehi