ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : هادی قربانی
۱۶:۳۶ - کیفیت بی‌نام حالتی است غیرقابل توضیح. - سال‌ها قبل از این که نویسندۀ کتاب معماری و راز ج   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
با سلام استاد معصومی عزیز - مصرع پایانی را دریاب - چرا که پیام گویا و رسا نیست - چه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
رسالت شعر بیان حق هست و اغراق هم جزو صنایع ادبی است اما وقتی از محدوده انصاف در حد سال نوری خارج می   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
با سلام - من این شعر را در تاریخ 9/8/1402 ارسال کردم اما تاریخ ارسال آن را 24/4/1402 زده‌اند چطو   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



داستان کوتاه چشمه‌ی خشک
چشمه‌ی خشک


یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا مهربان، هیچکس نبود!
در یک دشت بزرگ، روستایی کوچک بود به اسم گلستان بود.
بر خلاف اسم آن روستا، در آن دشت، نه آبی جاری بود و نه گل و گلستانی سبز شده بود!... فقط و فقط یک چشمه‌ی پر آب داشت به اسم قور قوری... چون‌که قورباغه‌های زیادی در اطراف آن چشمه زندگی می‌کردند، این اسم را روی آن گذاشته بودند.
آب چشمه خیلی شیرین و گوارا بود، ولی هیچ گیاه و درخت و بوته‌ای دور و بر آن چشمه نبود. هیچ گیاهی نمی‌توانست از آن آب، بروید و رشد کند، هیچ‌کس هم نمی‌دانست چرا؟!... اما مردم روستا برای خوردن و نوشیدن و شستشو، همگی از آب آن چشمه استفاده می‌کردند.
یک روز که زن‌های روستایی همگی، آوازخوان و کوزه به دوش، به سمت چشمه می‌رفتند که آب بیاورند، غولی بزرگ و بی‌شاخ و دم، را دیدند، که کنار چشمه دراز کشیده بود و چرت می‌زد.
آنها با دیدن آن غول زشت و بزرگ، ترسیدند که به چشمه نزدیک بشوند. برای همین هیچ‌کدام نتوانستند که کوزه‌هایشان را از آب پر کنند، و مجبور شدند که به سمت روستا فرار کنند.
وقتی به روستا رسیدند با ترس، ماجرا را برای اهالی روستا تعریف کردند.
آنها به همدیگر گفتند: چکار کنیم، چکار نکنیم؟!
- ما که جز آن چشمه، آبی نداریم برای خوردن و بردن نداریم!
- باید آن غول زشت را بکشیم!
- ما باید چشمه‌ را پس بگیریم.
و... و...
هرکس حرفی می‌زد و نظری می‌داد. بلاخره تصمیم بر آن شد که مردهای جوان و قوی و هرکس که کاری از دستش بر می‌آمد، به طرف چشمه بروند، آن غول بزرگ و بد ترکیب را شکست بدهند و چشمه را پس بگیرند.
هرکس با هر وسیله‌ای که برای جنگیدن مناسب می‌دید، به سمت چشمه راه افتاد. یکی داس به دست داشت، یکی بیل، یکی تبر، دیگری چماق و خنجر.
غول که تازه از خواب نیم‌ روزی‌اش بیدار شده بود، با دیدن مردم که به طرف او می‌آمدند، از جا بلند شد و با صدای عجیب و گوشخراشی به آنها هشدار داد که نزدیک من نشوید.
یکی از مردها به غول زشت گفت: این چشمه‌ مال ماست و تو حق نداری اینجا را مال خودت بکنی!
غول با صدای بلند، قهقه‌ای زد و گفت: ولی من دیگر صاحب این چشمه هستم و شما هم نمی‌توانید بگوید که چکار کنم، چکار نکنم!
یکی دیگر از مردها گفت: ما جز این چشمه، هیچ آبی برای خوردن نداریم، و تو حق نداری که اینجا بمانی.
- ما تا آخرین لحظه با تو مبارزه خواهیم کرد و تو را شکست خواهیم داد و چشمه‌ را از تو پس می‌گیریم.
غول با صدای بلند دوباره گفت: شما که ده دوازده نفر بیشتر نیستید! زور من خیلی زیاد است. پس تا شما را یکی یکی از بین نبردم، بهتر است به روستایتان برگردید.
میان مردم روستا بگو مگو شد. غول از این اتفاق استفاده کرد و گفت: صبر کنید! نروید!! حالا اگر می‌خواهید که من از اینجا بروم و چشمه دوباره مال شما بشود، دو شرط دارم.
مردم گفتند: چه شرطی؟!
غول گفت: خودتان می‌دانید، یا شرط‌های من یا مردن شما...
یکی از مردها گفت: حالا شرط‌هایت را بگو ببینیم!
غول گفت: اول اینکه من چیستانی از شما می‌پرسم، اگر درست جواب بدهید، من می‌روم، و شما دوباره صاحب چشمه خواهید شد!
مردم پرسیدند: شرط دوم چیست؟!
- شرط دوم اینکه اگر جواب دادید، من از اینجا می‌روم، ولی این حق را دارم که هر شب بیایم و از این چشمه آب بخورم، بی‌هیچ دردسری.
مردهای روستا با هم مشورت کردند و شرط‌های غول را قبول کردند.
غول چند قدم به آنها نزدیک شد و سرش را خواراند و گفت: حالا چیستان! آن چیست که چیستان است، از پنبه سفیدتر، از ذغال سیاه‌تر! و هر رنگی هم می‌تواند باشد!...
مردم روستا به فکر فرو رفتند. چیستان سخت و عجیبی بود.
غول دوباره گفت: آها! راستی یادم رفت که بگویم، شما فقط دو بار می‌توانید جواب بدهید، بار اول اگر اشتباه گفتید، که هیچی! ولی اگر بار دوم هم اشتباه بگویید، من برنده‌ام و شما بازنده می‌شوید و من نخواهم گذاشت که دیگر به این چشمه نزدیک بشوید.
و بعد از این حرف‌ها، غول کنار چشمه نشست و گفت: من هیچ عجله‌ای برای شنیدن جواب شما ندارم، هرچه قدر می‌خواهید فکر کنید.
مردم دور هم جمع شدند و به همهمه پرداختند.
غول یک‌بار دیگر چیستان را گفت. هنوز حرفش تمام نشده بود که پسر بچه‌ای باهوش، به اسم علی، جواب داد: ای غول بد ترکیب و زشت! جواب چیستان تو چشم است! چشم! هم سفیده، هم سیاه، و هر رنگ دیگری هم می‌تواند باشد!
غول دست زنان و تشویق کنان، به او احسنت گفت و در حالی که از چشمه دور می‌شد، گفت: تو درست گفتی و من رفتم! اما از امشب هر روز، نیمه شب به چشمه می‌آیم و آب می‌خورم.
و در حالی که از مردم و چشمه دور می‌شد، گفت: پس بهتر است هیچ‌کس نیمه شب‌ها دور و بر چشمه پیدایش نشود!
مردم با خوشحالی و هورا کشیدن، به تماشای غول، ایستادند که از چشمه و آنها دور می‌شد.
از آن روز دیگر هیچ‌کس جرأت نداشت شب‌ها به سمت چشمه برود.


✍ #لیلا_ طیبی (رها)

موضوعات :  سایر ،

   تاریخ ارسال  :   1402/7/4 در ساعت : 15:49:59   |  تعداد مشاهده این شعر :  174


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 14,817 | بازدید دیروز : 20,312 | بازدید کل : 158,613,830
logo-samandehi