برای روح بلند و بشکوه حکیم جاودان طوس!
بر لب این جویبار خسته و تبدار
ــ حتی بعد از این صد قرن
سال های آبستن از تکرارــ
می مزم شعر تو را از زخم های سینه ی تاریخ .
قطره قطره از میان واژه ی بشکوه ایرانشهر
در نهفت ساکت این قرن های پیر
می چکد باران تقویم
می چکد اردیبهشت و زمزم پردیس
می چکد اشک های دختر رز از بلوغ چشم تاکستان
می چکد آواز کَل از صخره ها بر سینه ی صحرا
می چکد خورشید از سینه ی خونین رستم در غروب آتشین مرگ سهراب
می چکد آواز ایران از دل مجروح تو ای جان پاینده
می چکد یک کهکشان میلاد از دل خاکستر ققنوس
بر غرور خامش چشم دماوندی که ماه ش هست تابنده.
از همان سطر نخستین با تو من هر لحظه خواندم
با تو در هنگامه ها همدوش زال و رستم دردانه راندم
با تو حتی در غروب رنجبار طوس
با تو در بغض غریب غربت اندیشه های پاک
با تو در هنگامه های زندگی ای مرد
شادمان بالیده ام چون هفتخوان در هر رگ اسفندیار و رستم دستان.
روح آرام و نجیب دفتر اندیشه هایت
عرصه را بر جان آن مغرور نامحمود
با نهیب حیدری
از پیش و پس می بست
و خوابش را در آغوش سیاه اهرمن
با طلوع جان ایران آنچنان پژمرد
کز میان لجه ی ضحاک نفس اش
نعره های مرگ او در کوچه های زخمی ایران زمین باقی است.
و من، اکنون در این تنهایی مغموم
نشسته، دفتر تاریخ تو چون قامت البرز
فرا رویم گشاده گوشه ای از روح ایران را
و دهقان زاده ی طوس مجرد را.
ــ چه می گویم، چرا از طوس می گویم؟
چرا از زخم های دیر بر قامت مام وطن ــ ناموس ــ می گویم؟
تو را مرگ غریب ات در خموش رنجبار عزلتی دلگیر
تو را آن ناگزیر ناگریز برده در اندوه تنهایی
سرود تلخ جاری در نهفت جان ایران است.
تو خود اسطوره ای ای مرد!
و آن سی سال رنج ات، یک حماسه، البرزی از شوکت!
و اکنون تا که هر آئینه می خندد
و دریا با نوای باد می رقصد
تو را ایران و ایرانی، سپاس از جان و دل گوید.
بیست و پنجم اردیبهشت نود و یک