ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : مهسا مولائی پناه
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حنظله ربانی
درود - متنی ساده بود تا شعر - هم از نظر ساختار و هم از نظر محتوا - دور از شعر بود - اشعار   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمد یزدانی جندقی
سلام محمد علی رضا پور عزیز شاعر گرانقدر . - حقیر را به خوانش اشعارتان فرا خوانده اید ؛ از حسن اعتم   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمدعلی رضاپور
سلام و درود بر استاد گرانقدرم جناب خادمیان عزیز! - - استادبزرگوار! فرموده تان درست است و حقیر ه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صدرالدین انصاری زاده
فرد اعلی نباشیم! - """""""""""""""""""""" - نمی دانم در ادبیات این کشور چه می گذرد. بهتر بگویم:   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
سلام و درود میلاد مسعود امام زمان بر شما مبارک باد - - جناب رضا پور عزیز بیت ششم مصرع اول   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام و عرض ادب - از استاد صفادل همیشه اشعار خوب خوانده ام و این بار نیز ، ضمن احترام به نظر سرکار   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : خدابخش صفادل
درود/ من براین باورم، پس از سرودن شعر و پخش آن، شعرازمخاطب است یعنی خوانش و نظر خواننده ی شعر مهم اس   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام استاد گرامی - ابتدا عذرخواهی میکنم و بعنوان خواننده ی این شعر به ظاهر عاشقانه برداشتی را که د   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
سلام و درود بر شما . - بیتهای ششم و نهم در محتوا و پیا م مشابهند . یکی از این دو را در صورت صل   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



βیِ دیگر
حاضرین محترم تو را می شناسند
بعدترین برنامه ای
در بعیدترین لحظه
از حرف بیرون نرود؛
           در انتظار خودرویی بودم که حتی رنگ یا مدلی در حافظه ام نداشت
فقط یک شماره ی همراه
یازده رقم صفر
گاهی فکر می کنم یازده نقطه، جای خالی است
که باید با تو پر کنم
شانه های سالن پر است از جای خالی
من هستم و من
من و صندلی در ایستگاه
من و صندلی در اتوبوس
من و صندلی پشت پنجره
تاکسی به تاکسی عوض کرده ام تا، به کسی جز خود نرسیده ام
فقط پرنده ی پرده ی اتاق می داند
چقدر تا خورده ام از سویه ها و سمت
عجیب نیست که حتی هنگام بال زدن
این پا و آن پا می کنم
                               در انتظار راه
یک ابر مگر ایستادنش با پروازش چقدر فاصله دارد؟!
صد و سی و نه چتر
مُک
به طور خیابان
برای فصل ها دست بالا کرده ام و نقره ای ـ آبی شده ام
به عبارتی ویترین هر مغازه
تقسیم بر هزار و ششصد و بیست و هفت اشک در هر متر
ضربدر دق ساعت های گمشده
می کند دوازده قرن.
با یک حساب سرانگشتی
اکنون من و باران دو مجسمه ی شیشه ای در زمین و آسمان هستیم
و اگر تصویر را همین جا نگه داشته ای
مراقب باش
با دکمه ی 
play ذرات خون و شیشه از صفحه پخش می شود
بایست
و تماشا کن شهر چگونه به دنبال صحنه ای است
برای تبعید نکردن خود
از چشم
ای بعیدترین لحظه
ای بعدتر از باران
قطار که با وسواس خطوط افقی را می شمارد
تریلی که با وسوسه خطوط عمودی را
می دانند
جهان در پیراهن چهارخانه ی کسی
به پایان خواهد رسید
کلمات کلیدی این مطلب :  صدرالدین انصاری زاده ، βیِ دیگر ، شعر ،

موضوعات :  سایر ،

   تاریخ ارسال  :   1399/1/23 در ساعت : 1:7:26   |  تعداد مشاهده این شعر :  229


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

صدرالدین انصاری زاده
1399/1/25 در ساعت : 15:30:39
فرد اعلی نباشیم!
""""""""""""""""""""""
نمی دانم در ادبیات این کشور چه می گذرد. بهتر بگویم: نمی دانم ترجیح بدهم بدانم چه بر سر شعر و هنر کلامی آمده است یا نه؟ بحران ضعف اخلاقی چندین سال است طوری شدت یافته که هرگونه صحبت از لزوم رعایت اخلاق به طنازی و گیجی یا معرکه گیری می ماند. بعید است که تاریخ دوباره 10 هزار سال دیگر به فلات ایران فرصت دهد تا ضرورت اکید رعایت اخلاق و به ویژه اخلاق حرفه ای را درک و جذب نماییم. زیست بوم ما اندک اندک دارد تبدیل به جای غریب و عجیب تری می شود. عده ای که خود را دیندار می شناسانند به بهانه ی دینداری اخلاق را ذیل اوج خود می بینند و آن گروه که خود را رسته از قید فرسوده ی دین می نمایانند بدیهی است که پیش تر از این اصول افسرده ی اخلاقی را نیز فرو پاشانه یافته اند. یکی به بهانه ی دین داشتن و دیگری به بهانه ی نداشتن، اما هر دو به نتیجه ای یکسان می رسند و فراتر از آن معلوم نیست چرا باید تمام جاده های فلسفی و علمی و سیاسی و هنری و مالی و عرفانی و مدیریتی و ... به رُم ختم شود! گویا ما استعداد شگرفی داریم که از هر معادله و فرایند شیمیایی به این نتیجه برسیم که اخلاقیات بی معناست. فوق العادگی استعداد ما هر چه باشد باید به نبوغ آفرینان اکتاف و اکناف عرض کرد که لزوم رعایت اخلاق از زیست اجتماعی برمی خیزد. نه بخشایش بی مرز خدا نه اثبات کودکانه ی ناوجودی خدا، هیچ کدام عذر و بهانه ای برای گسستن از قواعد زیست جمعی نیست.حیوان های وحشیِ فارغ از کفر و دین نیز برای زیستن در پهلوی هم قواعدی را درونی کرده اند. بدون پذیرش و حفظ ضوابط حیات اجتماعی شکی نیست که در کنار یکدیگر زندگی کردن انسان ها هیچ ترجیحی بر زیست انفرادی ندارد و چه بسا زندگی منزوی در کوه و جنگل بارها بهتر از مواجهه ی هر روزه و هر روزه با افردی است که فکر می کنند تحقیر قواعد، یگانه راز برتری اجتماعی است و این راز نایاب را فقط آن ها می دانند. بارها به طور شفاهی این مثال را ذکر کرده ام که اگر آب و خاک و درخت و معدن خود را متعهد به مرامنامه ی خود نمی دانستند زندگی اولیه ی طبیعی نیز برای بشر ممکن نبود. یعنی اگر زمین زیر پای ما هر وقت دلش می خواست به مایع تبدیل می شد و اگر ستون های خانه هر زمان میل شان می کشید شروع به لرزیدن می کردند یا مفاصل ما، هرگاه که دوست داشتند بی حرکت می ماندند یا حرکت خودخواهانه داشتند، پیوستگی رفتارهای حیاتی برای ما امکان پذیر نبود. اشیاء و پدیده ها به اعتمادی که به آن ها داریم وفادار می مانند و ما نیز چاره ای جز اعتماد انگیز بودن نداریم. شاید نیاز به متافیزیک بی نهایت و فلسفه ورزی های جامعه شناسانه ی دامنه دار نباشد که بفهمیم بدون تعهد و فراهم آوردن زمینه ی اعتماد همه چیز بی اعتبار است. ای کاش در کشوری که در ادعای هوش و ذکاوت مردمانش آفتاب را به زار و زانو درمی آورد، آدمی پیدا می شد که کمترین اجبار های همزیستی را بشناسد. به نظر می رسد حتی آنهایی که خود را مرسوم به اخلاق می دانند لزوم و طبیعی بودن آن را درک نمی کنند و فکر می کنند منتی بر سر دیروز و امروز آفریدگان دارند. فردا زندگی کردن در طبیعت بسیار مشکل است و برای رفع آن همه دشواری مجبور ایم که در کنار یکدیگر زندگی کنیم و پیش از آن باید بتوانیم قواعدی را رعایت کنیم تا در چارچوب آن پیش بینی پذیر و قابل اعتبار باشیم. چاره چیست؟! حتی برای حفظ هیجان بک بازی نیز باید قواعد آن را محترم دانست. فوتبالی را تصور کنید که اوت نداشته باشد و مسابقه ی اتومبیل رانی را بدون مسیر مشخص! فقط کم هوش ترین جوامع فکر می کنند سیاه کردن تمام مهره های شطرنج یا به رنگ و شکل مختلف درآوردن آن ها انجام نبوغ آمیزی است. این ها فقط اصل پیروزی را از بازی حذف می کنند و از ضعف خود طفره رفته اند.
حالا اوضاع اجتماع به هر معراج و استدراجی که می خواهد رسیده باشد. این مسائل چندان به امثال بنده مربوط نیست. آن چه پیش از این گفتم درد دل و مقدمه چینی بود برای به این جا رسیدن که؛ ابله فرض کردن دیگران هم حدی دارد !! بنده دانش آموخته ی زبان و ادبیات فارسی هستم و مدرک من هم مدرک عنایتی و عمارتی نیست. آن چه دارم با زجر و زحمت به دست آورده ام. مثل هر انسانی همه چیزدان نیستم اما همه چیز ندان هم نیستم. تنابنده ای لطف کرده و آمده است از شعر بنده دیدن کرده است و هنگامی که برای پاس ادب به سراغ شعر او رفته ام می بینم غزل مجمر اصفهانی را تمام قد ستون کرده است در برابر چشمانم!!! نمی دانم بعضی چه فکر کرده اند؟ فکر کرده اند همین قدر هم شعر فارسی را دنبال نکرده ایم؟! این همه شاعران خوب و بی نام و نشان در سبک های مختلف شعر فارسی، چرا باید غزلی مشهور از دوران بازگشت ادبی را به نام خود جا بزنید؟! چه می خواهی بگویی؟ می خواهی بگویی شعری را که حتی در کتاب درسی رشته ادبیات آمده به نام خود آوردم و هیچ یک از اهل شعر ندانست؟! این ابله پنداری بیش از حد است که انسان را به واکنش وادار می کند.
در این سایت و بسیاری از فضاهای حقیقی و مجازی دیگر بنای کار بر اعتماد است. مدیران و کارداران فردی را که درخواست عضویت دارد، پیشاپیش متعهد فرض می کنند وگرنه به آسانی می توانند لیستی از افراد شناخته شده تهیه کنند و فقط بر طبق آن فهرست عضوگیری نمایند. اگر محیط احترام فراهم می شود قرار نیست که آن را با لوس و لوث بازی تا حد شأن خود محدود کنیم. آنانی که غزل را تأیید کرده اند در حقیقت اعتماد اجتماعی خود و توانایی مجمر اصفهانی را تأیید کرده اند نه حضوری که زن و مرد بودن آن هم مشخص نیست. اگر آدمی خود داشته باشد و بیخود نباشد تحقیری بیشتر از این نیست که به خاطر توانایی های دیگران تشویق شود. حالا این که یک غزل مشهور را جا زنی می کنیم به کنار، دست کم خود را از چشم آن ها که می دانند دور نگه داریم که لذت زیرک نمایی خودمان را به کام خودمان تلخ و تار نکنیم. البته امیدوار ام که فردی خواسته شعری از مجمر به نمایش بگذارد و اشتباهی رخ داده باشد. اما باز با خودم می گویم چرا فقط تصادفاً بیت تخلص از غزل افتاده است؟!! شاید بهتر است برای استراحت مغزی هم که شده گاهی دست از نبوغ و در روز روشن ستاره شدن برداریم و کمی هم فرد اعلی نباشیم.
مهسا مولائی پناه
1399/3/5 در ساعت : 18:33:25
عرض سلام و ادب
نقد بسیار عالی و منصفانه و دقیقی خواندم
بازدید امروز : 7,257 | بازدید دیروز : 22,753 | بازدید کل : 120,403,375
کلیه حقوق این سایت محفوظ است ، طراح و برنامه نویس : علیرضارضایی