ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : فیروزه سمیعی
درودتان باد جناب استاد پور حفیظ فرهیخته ی گرامی 🌞 - به دیده ی لطف مهر می خوانید مهربان 🌺🍃🌹🍀    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
درودها بانوی فرهنگ و ادب استاد سمیعی⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩⁦🙏🏻⁩🌹🌹🌹🌹 - بسیار زیبا می‌سرایید و مخاط   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : حفیظ ( بستا) پورحفیظ
بانو جاویدنیا درودها!🌹🌹🌹🌹 - بسیارزیبا ودلنشین بود،تقریبن غزل عاشقانه درحرمش ازاین حقیر هم همچن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - واقعا تا گفتن شعر سپیدی اینچنین - رگ به رگ می گردد آدم را کمر تا آستین - هرچند    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما، گاهی فاصله است میان رئالیسم ادبی و دنیای واقعی، شعرتان زیبا بود اما شاید ضروری ترین نیا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : کریم شاهزاده رحیمی
سلام بر شما - بله اگر از نظر وزنی در نظر بگیرید درو و از باید پشت سر هم و به شکل (دوراز) خونده ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : علیرضا حکیم
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



شعر فاطمی

صد پاره جگر، ماه نشسته است به عزلت!
عالم شده از شرم تو چون کوه خجالت
پهلوی شکسته، نفس تنگ ِ گل ِ یاس
احوال ِبد هر دو جهان رو به وخامت
باید همه شب بغض کند سینه ی چاهی
که جای تو با ماه شده مونس ِ خلوت
از روی پیمبر ، خجل افلاک پریشان !
از روی ولایت ، دل و جان غرق ملامت
سرگشته ی در هر دوجهان آینه هایی
کز روی تو دارند تقاضای شفاعت
از چادر خاکی ِ تو آتش بدوانده است
تا پرده ی پندار سماوات ، نگاهت !
بین درو دیوار تویی سلسله ی درد
بین درو دیوار شده با تو قیامت
خون است که از ابر چکیده است در این شعر
اشک است که تبخیر شداز فرط ِ ندامت
ای دل مگر این آینه ی عشق نبوده است ؟!
ای دل به کجا برده ای از درد شکایت !
.
بیچاره دلی کز تو درآن دل اثری نیست
نی نامه بریده است دل از بغض حکایت
.
با قافله ی عشق هرآنکس که سفر کرد
شد جلوه گر ماه و نظر باز نجابت
.
در قلب مدینه گل ِ یاس است که هر شب
مهتاب نشانده است به سر عرض ارادت
.
از خاک تو دوریم ولی عطر گل یاس
با تربت ِمعصومه رسیده است غنیمت
.
هرگوشه ی این خاک غزل خیز ، گواه است
مهتاب تو را غرق سلام است و زیارت
.
ای کاش که بانوی دوعالم به طریقی
دستی بکشد بر سر شاعر ، به محبت
2
 
 
 
 بایست جهان آینه بندان شده باشد
با آمدنت ، شهر چراغان شده باشد
با هرم سحر عطر ِ گل ِ یاس بپیچد
آبادی احساس ، گل افشان شده باشد
.
ای کاش که طوفان نوزد سینه ی این شهر
تا ظلمت ِ شب، سهم ِ شبستان شده باشد
گل چهره بپوشد بشود ماه عزادار!
بر ناله ، جهان دست به دامان شده باشد
هم صحبت با چاه شود تا درو دیوار... !
با قافیه ی درد تو بی جان شده باشد
.
از آتش درد است که در شعله کشیده است
از میخ به پهلوی تو ویران شده باشد
اعجاز تو عطر گل ِ یاس است در آتش !
تا شرم کند شعله ، گلستان شده باشد
بایست از این درد ِرسیده به بیابان...
دیوانه ی جان داده فراوان شده باشد
سخت است که زیبا نفسِ حضرت مهتاب
با باد خزان همدم باران شده باشد
گر پا بگذارد احدی  روی گل ِ یاس!
پرپر شود و فصل ِ زمستان شده باشد
.
بنداست به بند دل ما نبض دلی که
بین درو دیوار پریشان شده باشد !
از غربت این شعر ، لبِ هردوجهان سوخت
پهلوی افق بغض تو پنهان شده باشد
باقافله ی عشق تو زنده است هرآنکس
بر سفره ی احسان تو مهمان شده باشد
.
ای کاش که پایان غزل را بنویسد...
هم صحبت این قافیه باران شده باشد
3
پابه پای تو زرد خواهد شد! ، چهره ی سرخ ِشمعدانی ها
تو در آغوش ماه می مانی در فراسوی بی نشانی ها !
بین دیوار و در ، بجا مانده ، یاس ِ بی طاقتِ نفس هایت
می کشد تیر بازوانت در قحط سالی ِ مهربانی ها
دردهای نگفته ای داری ! در فدک عطر ِ یاس پیچیده
بغض ِدلگیر ِابر،  خواهد شد از نگاه تو بی زبانی ها
دست و پای بهار را بستند ، بر زمین خوردنت جهانی را ـ
می کشد ِ سمت از غمت  مردن ، در زمستان ِ بدگمانی ها
شرم دارم بگویم از فصلی که درآن سینه سرخ ها زخمی
می شوند از سیاهی فهم ِ مردم ِ مست ِکامرانی ها
بی کبوتر جهان ندارد لطف! ، آسمان تا همیشه بی معنی ست !
چه بگویم ! چه می شود فهمید ! از تب و تاب دل پرانی ها
دست و پای بهار را بستند ، تا گل یاس را بسوزانند !
جگر آسمان ترک خورد از ، سینه ی تنگ ِ ناتوانی ها
آسمان اشک ِخون به پایت ریخت ، دختر ِباوفای پیغمبر(ص)
طاقتت، طاق تر شد از دوری ، که شدی هرم آسمانی ها
.
آه از دفتر غزلهایی ، که سیاه است مثل دنیایم
بی اردات به تو چه می خواهم ؟! من در اثنای شعرخوانی ها
.
باز عطر بقیع در راه است قم معطربه یاس شدای کاش...
هرکجا محفلی به پا باشد ، باشد این دست ، میهمانی ها
سید مهدی نژادهاشمی 

کلمات کلیدی این مطلب :  شعر فاطمی ،

موضوعات :  آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1393/12/14 در ساعت : 19:28:56   |  تعداد مشاهده این شعر :  899


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 6,624 | بازدید دیروز : 19,998 | بازدید کل : 156,741,590
logo-samandehi