ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
از جناب ترمک عزیز همیشه غزلهای شیوا و خواندنی خوانده ام ، شعر جناب ترمک دارای شخصیت خاص و به قول معر   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : لطیف عمران پور
... استاد خوش عمل کاشانی را می ستایم به سبب تاریخ شیدایی اش و شوریدگی شعرهای او و به خاطر نگاه بلند   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : لطیف عمران پور
... خوش به حال کبوتران حرم / ما که جا مانده ایم ، جا مانده... شعری موثر و به یاد ماندنی از شاعری نام   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : لطیف عمران پور
... کربلا جز عشق و شیدایی نبود / هرچه دیدم غیر زیبایی نبود... سلام به شاعر ارجمند معاصر جناب سعیدی ر   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام جناب ارغوان عزیز - ابتدا از حسن توجه و دقت شما سپاسگزارم و اما بعد : - /عمری/ افاده تما   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام و عرض ادب استاد گرامی - نظر شما هم درسته اما با سروده ی استاد صالحی فرقی نداره غزلشون خیلی    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
با سلام مجدد - اگر می خواستید نحو را رعایت کرده باشید، بهتر بود می فرمودید: - و عمری صرف‌ِ‌کسبِ    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
مرا امشب بجوشان، شک مکن، در شیشه کن، بشکن - به دنبال خدایی تازه ام در باورستانها - هزاران درود ا   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : لطیف عمران پور
غزلی شکوهمند با همان زبان آشنا و گاه گزنده ی دکتر قزوه ، شرارت این لحن چنان است که ساختار قافیه را ه   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



هوهوی ذوالفقار
پیچیده بین میدان، هوهوی ذوالفقارت.
برپا نموده طوفان، هوهوی ذوالفقارت.

در سینه ها نفس ها، محبوس گشته وقتی.
گردیده گرم جولان، هوهوی ذوالفقارت.

سر گرمِ یکهِّ تازی، آورده در گلو بند.
غوغای شرزهِ شیران، هوهوی ذوالفقارت.

در سر زدن به صخره، بانگ خروش امواج.
آوایِ مرغ توفان، هوهوی ذوالفقارت.

شیر افکنان‌ شکارت، رویین تنان اسیرت.
ای مرشدِ دلیران، هوهوی ذوالفقارت.

شیشه ی عمرِ ظلمت، قفلِ طلسمِ شب را.
درهم شکسته هرآن، هوهوی ذوالفقارت.

رو در روی سیاهی، بی انعطاف، مثلِ.
خورشیدِ صبح تابان، هوهوی ذوالفقارت.

حیرت‌ زده تهمتن، یاللعجب سروده.
تا می رسد به اکران، هوهوی ذوالفقارت.

افسانه و حماسه، انگشت کوچک تو.
هرجا که گشته غران، هوهوی ذوالفقارت.

پیروزِ هر نبرد از، دشمن کمر شکسته.
در رزمِ با بزرگان، هوهوی ذوالفقارت.

عیسی مسیح گونه، بر جسم و جان دین با.
هر‌ضربه می دهد جان، هوهوی ذوالفقارت.

کرده چنین تداعی، با خود نموده حق را.
در آسمان رجز خوان، هوهوی ذوالفقارت.

در اوج مرد و مردی، بوده همیشه تنها.
سرباز راه قرآن، هوهوی ذوالفقارت.

تفسیر لافتی را، در لحظه های حساس.
گشته یگانه برهان، هوهوی ذوالفقارت.

نقشِ برآب کرده، نقشه ی شوم کفار.
هرجا که شد نمایان، هوهوی ذوالفقارت.

تا بر کَنَد ز ریشه، بنیانِ ظلم و کفران.
چون سیل شد خروشان، هوهوی ذوالفقارت.

بی پشت جوشنت را، می بستی از تهور.
دارد به مردیت اذعان، هوهوی ذوالفقارت.

با نازِ ضرب شصتت، انگشت بر دهان کرد.
خیلِ حماسه سازان، هوهوی ذوالفقارت.

حتی به خواب دشمن، در لیلةُ المبیتم.
یک دم ندیده لغزان، هوهوی ذوالفقارت.

غم‌ بُرده در میادین، از سینه ی پیمبر.
هر غرشش چه آسان، هوهوی ذوالفقارت.

بر تارکِ شجاعت، مردانه از نبی شد.
جنگِ احد نگهبان، هوهوی ذوالفقارت.

بالاتر از تمامِ، عبادتِ خلایق.
آمد به سنگِ میزان، هوهوی ذوالفقارت.

نامت به جانِ دشمن، مو سیخ کرده یعنی.
ترسانده اش کماکان، هوهوی ذوالفقارت.

با یاد کودکی ها، آورده مرحب از ترس.
بر حرفِ مادر ایمان، هوهوی ذوالفقارت.

بر شعله های دوزخ، مرحب و عبدود با.
یک ضربه کرده مهمان، هوهوی ذوالفقارت.

در معر که دمار از، اهریمنان در آورد.
سد کرده راه طغیان، هوهوی ذوالفقارت.

می آورد به زانو، هر کس که سد راه است.
تسلیم کرده شیطان، هوهوی ذوالفقارت.

احزاب و بدر و خیبر، صفین و نهروان را.
طومار کرده پیچان، هوهوی ذوالفقارت.

آورده بی تعلل، بیرون ز کاسه اش از.
دجالِ فتنه چشمان، هوهوی ذوالفقارت.

هوش از سرِ تمامِ جنگاوران پرانده.
دنیا نموده حیران، هوهوی ذوالفقارت.

هر کس که شد حریفت، از وحشتت نموده.
مانندِ بیدِ لرزان، هوهوی ذوالفقارت.

در جنگ تن به تن هم، در رقصِ آسمانیش.
سر می بُرد چه فتان، هوهوی ذوالفقارت.

تک تک، دلاوران را، در پای دین زمین ریخت.
مانندِ برگ‌ریزان، هوهوی ذوالفقارت.

با یک اشاره کرده، همواره تار و مارت.
انبوهی از حریفان، هوهوی ذوالفقارت.

لشکر شده هَزیمت، برده به در ز میدان.
یک به یکِ رقیبان، هوهوی ذوالفقارت.

در غایتِ مذلت، عمرو ابنِ عاص ها را.
گردانده لخت و عریان، هوهوی ذوالفقارت.

آموخت دشمنان را، ترجیح با فرار است.
از معرکه شتابان، هوهوی ذوالفقارت.

گفته همیشه حرفِ اول و حرفِ آخر.
بر لشکر گریزان، هوهوی ذوالفقارت.

دندان شکن به دشمن، هل من مبارزش را.
داده جواب، ای جان، هوهوی ذوالفقارت.

داده عدو فراری، از پشت و پیش رویت.
از بیمِ جان هراسان، هوهوی ذوالفقارت.

انداخت رعد و برقِ ترست به جان لشکر.
چون شعله در نیستان، هوهوی ذوالفقارت.

بر خود ندیده هَیجا، آرامشی که بوده.
طوفانِ پشت طوفان، هوهوی ذوالفقارت.

 بنگر چگونه کرده، دنبال لانه موشی.
نام آوران پریشان، هوهوی ذوالفقارت.

با خاکِ سرد دنیا، در گور آشنا کرد.
شانه‌ی پهلوانان، هوهوی ذوالفقارت.

با گردشِ دو چشمت، توسنِ چرخ کرده.
دور سرِ تو چرخان، هوهوی ذوالفقارت.

با گردبادِ قهرش، هی می دهد اجل را.
بر قبضِ روح فرمان، هوهوی ذوالفقارت.

هر کس سرش نموده، روی تنش زیادی.
داده وِرا فراخوان، هوهوی ذوالفقارت.

در آسمان گرفته، سرهای ناکسان به.
بازیِ گوی و چوگان، هوهوی ذوالفقارت.

گردن فراز ها را، در زیر دست و پاها.
دیده به خود فراوان، هوهوی ذوالفقارت.

از خونِ کافرانِ حربی در آخرِ جنگ.
گرفته عید قربان، هوهوی ذوالفقارت.

شد فخرِ کشته هایت، کشته شدن به دستت.
ای سروِ سربلندان، هوهوی ذوالفقارت.

آتش فشانِ غیرت، چون زلزله شد آوار.
بر فرقِ اهلِ عصیان، هوهوی ذوالفقارت.

دنیای آرزو را، بر روی هر ستمکار.
یکباره کرده ویران، هوهوی ذوالفقارت.

دائم به کار زارت، خانه ی ظلم ظالم.
با خاک کرده یکسان، هوهوی ذوالفقارت.

چون برهِّ رام کرده، بر جای خود نشانده،
عصیان گرانِ دوران، هوهوی ذوالفقارت.

برچیده هر دسیسه، گردن زد از خرافه.
بر فتنه داده پایان، هوهوی ذوالفقارت.

تنها نه نوعِ انسان، فرمان گذار کرده.
اهریمنان و دیوان، هوهوی ذوالفقارت.

در لحظه هایِ سخت و طوفانی و نفس گیر.
گردیده صحنه گردان، هوهوی ذوالفقارت.

با همّتِ بلندش، در هر زمینه بسته.
دهانِ یاوه گویان، هوهوی ذوالفقارت.

بی ادعا همیشه، از خیل مدعی ها.
در تخته کرده دکّان، هوهوی ذوالفقارت.

چون آبِ رویِ آتش، بر هرج و مرج و آشوب.
همواره داده سامان، هوهوی ذوالفقارت.

وقتِ گره گشایی، تا خورده دین به بن بست.
شد راهِ حلِّ بحران، هوهوی ذوالفقارت.

یاری رسانده دین را، در اوجِ تنگنا ها.
ما فوقِ حدِّ امکان، هوهوی ذوالفقارت.

نگذاشت ذره ای کم، در حفظ نام الله.
نگذاشت جای کتمان، هوهوی ذوالفقارت.

بر روی هر مرامی ، غیر از مرامِ توحید.
کشیده خطِّ بطلان، هوهوی ذوالفقارت.

ای بیرقِ عدالت، در اهتزازِ تاریخ.
انداختهِ به جریان، هوهوی ذوالفقارت.

تا صحنه ی قیامت تعیین حدود کرده.
بین نفاق و ایمان، هوهوی ذوالفقارت.

هر ضربه ات خدایی، داده نشانِ عارف.
سیر و سلوکِ عرفان، هوهوی ذوالفقارت.

در مسجد و ِکنشت و میخانه و کلیسا.
دل می بَرد زِ مستان، هوهوی ذوالفقارت.

هنگامِ خوابِ کوفه، شد هر شبِ خداوند.
لالاییِ یتیمان، هوهوی ذوالفقارت.

لبریزِ از قصیده، سرمستِ از غزل کرد.
ساحتِ شعر و دیوان، هوهوی ذوالفقارت.

واداشته به تحسین، با هر هنر نمایی.
جمله سخن سرایان، هوهوی ذوالفقارت.

با ضربه های کاری، در راهِ دین و قرآن.
زهرا نموده خندان، هوهوی ذوالفقارت.


رسول رشیدی راد(مجتبی)
کلمات کلیدی این مطلب :  ذوالفقار، هوهو، دین،قرآن ،

موضوعات :  آیینی و مذهبی ،

   تاریخ ارسال  :   1398/5/29 در ساعت : 7:30:53   |  تعداد مشاهده این شعر :  218


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 9,563 | بازدید دیروز : 51,609 | بازدید کل : 124,542,194
logo-samandehi