ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : علی نظری سرمازه
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام آقای ربانی گرامی - قسمت اول سروده ی شما هیچ ارتباطی با بخش میانی و پایانی از نظر معنا و صوَر    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : زهرا محمودی
با سلام و آرزوی سلامتی! - - استاد اقتداری بزرگوار سپاس از وقتی که برای نقد این اثر قدیمی گذاشتی   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : زهرا محمودی
با سلام و آرزوی سلامتی! - سپاس از وقتی که برای نقد این اثر قدیمی گذاشتید و عذر تقصیر در پاسخگویی    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : صادق ایزدی گنابادی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
درود جناب صالحی عزیز - در این مصرع: - {{به من ِ جان به لب از جام بلا آشامید}} - فعل [[آشامید   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



عمو آب آب...
آب را به روی بچه‌های آسمان بسته‌اند. لب‌های زن‌ها و کودکان خشکیده است. مرد مأمور می شود تا مشک آبی به اهل حرم برساند. مثل عقابی بر یال‌های اسب سوار می‌شود و به سمت دریا کشیده می‌شود.

فصل برگریزان است و مرد می‌خروشد و برگ‌های زرد در زیر سم های اسبش له می‌‌شوند.

پشت سرش ابری سیاه سرفه می‌کند؛‌ پیش رویش دریایی تشنه منتظر ایستاده است.

مرد با شتاب می‌تازد و راه در پشت سرش گم می‌شود.

ابرها همچنان می‌غرند و او بی‌هیچ واهمه‌ای همچنان پیش می‌رود.

کم کم دریا برایش آغوش باز می‌کند. موج‌ها به احترامش برمی‌خیزند. فرشته‌های نگران، لبخند می‌زنند.

لب‌های ترک خورده مرد، همچون کبوتری به سمت خنکای آب پر می‌کشند.

دست‌های ماتم زده مشک، با آب آشنا می‌شود.

صدای نوزادی شش ماهه دل مرد را می‌لرزاند. از جا کنده  می‌شود.

نگاه شعله‌ورش به سمت خیمه‌های افروخته می‌چرخد.

مرد تشنه، مشک سیراب را به دوش می‌اندازد.

حالا پشت سرش دریایی نگران، پیش رویش  برگریزان...

حالا ساقی مست است و میخانه در آتش!

ابری هراسان با دلی سیاه می‌غرد!

برگ‌های زرد زیر پاهای اسبش می‌شکنند و مرد به سمت کودکان تشنه می‌تازد.

رعدی می‌غرد و تیری به چشم های بی‌تابش بوسه می‌زند.

برق شمشیری از پشت سر بازوان رشیدش را نشانه می‌رود. مشک به گریه می‌افتد.

ساقه نخلی می‌بیند و می‌شکند.

گلوی مشک خشک می‌شود. مرد از فراز آسمان به

زمین می‌افتد. پشت آسمان خم می‌شود. صدای ناله‌ای از عرش بگوش می‌رسد.

اسبی بدون سوار خون چکان و سوگوار به سمت خیمه‌های سوخته از عطش قدم برمی‌دارد.

دو دست که خنکای آب را چشیده‌اند، کنار ساحل جا می‌مانند.

صدای چند کودک؛ سوار بر شانه‌های باد؛ نزدیک می‌شود:

_: عمو جان!... عمو جان!... عمو!‌

(سعیدی راد)
کلمات کلیدی این مطلب :  نثر ادبی آیینی ،

موضوعات :  آیینی و مذهبی ، نثر ادبی ،

   تاریخ ارسال  :   1399/6/6 در ساعت : 18:37:26   |  تعداد مشاهده این شعر :  277


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 16,855 | بازدید دیروز : 26,511 | بازدید کل : 133,578,325
logo-samandehi