ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: نخستین جشنواره سرود «آوای کتابخانه» فراخوان داد
۞ :: شهادت «دختران دشت برچى» در کتابی از شاعران فارسی‌زبان
۞ :: مستند شیرین شاعران از جلسات رمضانی دیدار با رهبر انقلاب
۞ :: سه غزل جدید قزوه برای دختران افغانستان
۞ :: مرثیه شاعران فارسی‌زبان به یاد شهدای دشت کربلای کابل
۞ :: داغ افغانستان در سروده شاعران|
۞ :: شعر«قزوه» و «اسماعیلی» برای شهدای دانش آموز افغانستان
۞ :: خاکسپاری منصور اوجی در دارالرحمه شیراز
۞ :: شعر ضیا قاسمی برای مظلومیت افغانستان
۞ :: سروده‌ای برای دختران مظلوم افغانستان
۞ :: «منصور اوجی» شاعر پیشکسوت درگذشت
۞ :: چند نکته پیرامون گمانه‌زنی‌ها درباره مرحوم قاسم آهنین‌جان
۞ :: «قاسم آهنین‌جان» در سیل خوزستان لباس امداد پوشید
۞ :: مسابقه مجازی ادبی «استاد سخن» برگزار می‌شود
۞ :: نگاهی به نیایش‌های شاعران برجسته فارسی
۞ :: کنگره ملی شعر امام حسن (ع) فراخوان داد
۞ :: سی‌ونهمین جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران فراخوان داد
۞ :: اختصاصی : چهارمین کنگره شعر توحیدی
۞ :: شب شعر «دیدار ماه» همزمان با میلاد امام حسن(ع) برگزار شد
۞ :: ذکر جمیل سعدی در کلام رهبر انقلاب



کارگاه ترانه

شایا تجلی

روز بعثت پیامبر جهانیان،آغاز تکامل انسان و انسانیت بر همگان مبارک

جاودانه

من آخرين رهگذرم، كه از شبِ تو می ‏گذرم
من از سپيده اومدم، تو رُ به فردا ببرم

نمون تو اين شبِ سياه، نبضِ اشاره رُ بگير
براى پُل زدن به صبح، دستِ ستاره رُ بگير

تمومِ فصل های سرد، رد شدن از شبِ زمين
من اومدم كه پُركنم، دلا رُ از نورِ يقين

قصه‏ ى معراجِ منو، بال و پَر ترانه كن
مغلوبِ سايه‏ ها نشو، روحتُ جاودانه كن

زَمزَمِ جارىِ دُعا، زِمزِمه‏ ى شبانه شد
حماسه‏ ى رسالتم، قصه‏ ى عاشقانه شد

آيه به آيه وحْىْ رُ، بپيچ تو مخملِ نفس
پرنده باش و پربگير، ستيزه ‏كن تو با قفس

رها شو از پيله‏ ى تن، رسيده وقتِ پرزدن
رد شو از اين حجمِ حقير، براى پروانه شدن

قصه‏ ى معراجِ منو، بال و پَر ترانه كن
مغلوبِ سايه‏ ها نشو، روحِتُ جاودانه كن




زيباترين پرنده


توى اون شباى تاريك و سياه، كه قبيله ماهِ روشنى نداشت
هر كسى، دنبال قبله‏ اى می ‏رفت، هر كسى، سر روى هر سنگى می ذاشت

توى اون شبا كه پيراهنِ خاك، تابوتِ ستاره‏ هاى زنده بود
آسمونِ تن‏ كبودِ بی رمق، قفسِ تنهايى پرنده بود

سَرِ يك كوه بلندِ نقره‏اى، توى يه غارِ قشنگِ تن‏ طلا
يه نفر قد می كشيد شبيه نور، روى شاخه‏ هاى سرسبزِ دُعا

يه نفر كه چشمِ آفتابى اون، رو تنِ ستاره‏ ها نور می ‏پاشيد
يه نفر كه روى ذهنيتِ خاك، شعر و آيينه و انگور می پاشيد

يه دفه توى چشاش هزار تا باغ، جون گرفت و قد كشيد و زنده شد
يه فرشته با دوتا بالِ بزرگ، توى خلوت حَرا پرنده شد

وا شدن پنجره‏ ها رو به خدا، آسمون زيرِ پرِ فرشته‏ ها
يكى گفت: بخون به نامِ روشنى، كه بپيچه همه جا عطرِ دعا

اِقرَا بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَق، تو كه برگزيده‏ ى رسالتى
اى كه مثلِ روحِ بارون رو زمين، بارشِ هميشه‏ ى كرامتى

توى اون شباى تاريك و سياه، كه قبيله ماهِ روشنى نداشت
يه نفر شبيه ابراهيم اومد، روى قانون قبيله پاگذاشت
يه نفر شبيه ابراهيم اومد، باز روى گردنِ بت تبر گذاشت

شایا تجلی


تاریخ ارسال :   1393/3/7 در ساعت : 0:20:26       تعداد مشاهده : 2568



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 24,620 | بازدید دیروز : 28,074 | بازدید کل : 131,126,751
logo-samandehi