نثر روز
نامه
سلام. به لطف حضور هماره ات، حال من و لحظه های پرتقالی ام خوب است.
از اینجا که نشسته ام، باد را می بینم که تسبیحی از گنجشک به دست دارد و در کوچه ها و خیابانها قدم می زند.
یادم باشد برایت بنویسم از روزی که نفسهایم بوی حضور اردیبهشتی ات را گرفته است بهاری متفاوت در جان شعرهایم دویده است.
راستی! ساعتهاست سفره خاطراتمان پهن است و از برکت این سفره همین بس که هوای سینه ام آفتابی ست پنجره اتاق کوچک قلبم به روی شعر و شکوفه های بی تاب دیدن تو؛ همیشه باز است.
کار سختی نیست جاری شدن در خواب یک بید مجنون؛ وقتی قرار است عاشقانه هایت را در گوش بادهای جنوب زمزمه کنی و بی اذن مرگ در گلوی کوچک یک رود خودت را نشان بدهی.
خودم هم می دانم وقتی دستم حتی به دامنه آسمان نمی رسد شعرهایم هم بوی شرجی و مرده می دهند.
اصلا چه فایده دارد دنیایی که در آن نمی شود یک لحظه با آرامش به تو فکر کرد، یا نام عزیز تو را از دل گذراند.
بگذار در آتش درونم گر بگیرم و دم نزنم.
با این حال هنوز با یاد تو آرامم و همین کافی ست از ماجرای عشقی که انتهایش به آرامش نگاه تو ختم می شود. همین.
#سعیدی_راد
تاریخ ارسال :
1396/3/4 در ساعت : 2:39:47
تعداد مشاهده :
821
کسانی که این مقاله را می پسندند :
ارسال نظر :