ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: فراق شاعر «آمدم ای شاه پناهم بده» 4 ساله شد
۞ :: داوران نخستین کنگره شعر «سردار سربداران»
۞ :: گردهمایی شاعران به یاد «فخر ایران»
۞ :: تجلیل شاعران پارسی‌گو از «نغمه مستشارنظامی»
۞ :: «فدایی هروی»، شاعر مشهور افغانستان درگذشت
۞ :: هفته کتاب، فرصت خوبی برای یادآوری کتاب به مردم است
۞ :: تحسین رهبر انقلاب از ترکیب‌بند بانوی شاعر
۞ :: نقش‌ اجتماعی زنان در ادبیات ما مغفول مانده است
۞ :: اولین زن شاعر در زبان فارسی کیست؟
۞ :: دو شعر از سیده تکتم حسینی تقدیم به حضرت معصومه(س)
۞ :: شاعری که مُهر شناسنامه‌اش گرمی خراسان دارد
۞ :: بزرگداشت شاعری که استادِ «محبت» است
۞ :: گردهمایی شاعران به یاد قیصر
۞ :: کنگره شعر فاطمی «هجده سال نوری» فراخوان داد
۞ :: عید است و رسول آمده با نور رسالت
۞ :: فراخوان دومین کنگره شعر امر به معروف
۞ :: پیشنهاد نام‌گذاری سبک ششم شعر فارسی به نام «سبک شعر انقلاب»
۞ :: فراخوان شعر نهج البلاغه
۞ :: شاعر هندی: قزوه برای احیای زبان فارسی در هند زجر کشید
۞ :: تقدیر فارسی‌زبانان از خدمات «قزوه»



نثر روز

از زن فاصله می‌گیرم که مردانه بنویسم این راز را.
رنجی هزاران ساله که جز عمق سکوت حجمی ندارم برای پنهانی‌اش.
زن ماجرای غریب دلی است به تاراج رفته زیر سرمهٔ چشم‌ها و جیرینگ جیرینگ خلخال‌هایی که از در و دیوار روحش آویختند تا مترسک مزرعهٔ طلب‌ها و خاستگاه عیش و نوش‌های مست و متعفن شبانه‌ شود.
زن گلوبند زیرخاکی و عتیقه ای بود که با خودش عشق را کشید تا تشنگی
تا هرولهٔ میان سراب‌های تنهایی
تا رود نیل که سرمهٔ چشم کاخی بزرگ بود در دست مردی خداواره.
زن درخت خرما بود پر از رطب و شهد که تهمتش او را شیرین‌‌تر و بارورتر کرده بود.
زن جادوی دو چشم دروغ بود که کافرانه به محراب رفت تا شهادت سجاده را به انحراف ‌کشد.
زن سورهٔ به آتش‌کشیدهٔ کوثر بود با میخی در روح که آسیب فراهم و جاودان تمام مادران زمین شود.
زن عاشورا بود٬ خود گودال٬ وقتی سُم ناگزیر ستوران٬ تن عشق را شخم می‌زد تا زمینی پربارتر ببار آورد.
زن عشق بود٬ خود عشق که از سرانگشتانش خون انار می‌چکید وسط دار قالی که دار زده بود پیش‌تر تمام تمناهای عاشقانه‌اش را و خون سرفه می‌کرد وقتی تازیانهٔ باد را می‌کشید به جان دشت و متواری می‌شد با جنون تا به سمت او رود که عشق آورده بود.
زن زاینده رود بود کشیده تا تمام جهان که حضور٬ لبریزش ‌کند و جدایی به تشنگی‌اش ‌کشد در دربه‌دری آب و آفتاب.
زن چشمهٔ پاییز است نشسته لب چاه غزل و غروب می‌بافد تا کی از راه برسد آنکه می‌باید...
ساحلی ندارد دریایی که حرف را می‌برد٬ جملگی کشش می‌آورد...



تاریخ ارسال :   1396/12/16 در ساعت : 15:9:21       تعداد مشاهده : 733



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 1,306 | بازدید دیروز : 16,863 | بازدید کل : 137,108,174