ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: ۵۵ تک بیتی از مولانا
۞ :: شاعری که همه می‌گویند مال ماست!
۞ :: امیری اسفندقه از خوش لفظ گفت
۞ :: «شهر هزار موشک» به روایت شاعر دزفولی
۞ :: میزگرد شعر دفاع مقدس
۞ :: «پنج‌ عکس و پنج‌ روایت» از شهریار
۞ :: سوگواره شعر «پلک صبوری» در آستانه روز شعر و ادب
۞ :: سعید بیابانکی در روزهای پایانی مبارزه با «کرونا»
۞ :: شعرخوانی شاعران ایرانی و فارسی‌سرایان غیرایرانی
۞ :: جایزه ۱۰ هزار یورویی برای بهترین شعر عاشورایی
۞ :: تمجید رهبر انقلاب از شعر عاشورایی «سعید بیابانکی»
۞ :: اختصاصی : نخستین سوگواره مجازی به میزبانی محافل ادبی با عنوان «ده شب ده محفل» برگزار می‌شود
۞ :: اختصاصی : رونمایی شش کتاب فارسی شاعران ایران منتشر شده در هندوستان
۞ :: اختصاصی : فرصتی برای شنیدن صدای شعر انقلاب/معرفی آثار شاعران فارسی‌زبان در دانشگاه‌های هند
۞ :: پویش ادبی اقتراح ماسک راه اندازی شد
۞ :: اختصاصی :  گزارشی از برپایی نقد کتاب " زعفران و صندل" سروده دکتر بلرام شکلا از هند 
۞ :: گزارشی از برپایی نقد کتاب نگارخانه گنگا سروده نقی عباس کیفی از هند
۞ :: نهاد کتابخانه‌ها در حوزه شعر راهی را می‌رود که دیگران نرفته‌اند
۞ :: پیکر علیرضا راهب روز شنبه (هفتم تیرماه) تشییع می‌شود
۞ :: مومنی، حوزه هنری را «مومنانه» اداره کرد



نثر روز

از زن فاصله می‌گیرم که مردانه بنویسم این راز را.
رنجی هزاران ساله که جز عمق سکوت حجمی ندارم برای پنهانی‌اش.
زن ماجرای غریب دلی است به تاراج رفته زیر سرمهٔ چشم‌ها و جیرینگ جیرینگ خلخال‌هایی که از در و دیوار روحش آویختند تا مترسک مزرعهٔ طلب‌ها و خاستگاه عیش و نوش‌های مست و متعفن شبانه‌ شود.
زن گلوبند زیرخاکی و عتیقه ای بود که با خودش عشق را کشید تا تشنگی
تا هرولهٔ میان سراب‌های تنهایی
تا رود نیل که سرمهٔ چشم کاخی بزرگ بود در دست مردی خداواره.
زن درخت خرما بود پر از رطب و شهد که تهمتش او را شیرین‌‌تر و بارورتر کرده بود.
زن جادوی دو چشم دروغ بود که کافرانه به محراب رفت تا شهادت سجاده را به انحراف ‌کشد.
زن سورهٔ به آتش‌کشیدهٔ کوثر بود با میخی در روح که آسیب فراهم و جاودان تمام مادران زمین شود.
زن عاشورا بود٬ خود گودال٬ وقتی سُم ناگزیر ستوران٬ تن عشق را شخم می‌زد تا زمینی پربارتر ببار آورد.
زن عشق بود٬ خود عشق که از سرانگشتانش خون انار می‌چکید وسط دار قالی که دار زده بود پیش‌تر تمام تمناهای عاشقانه‌اش را و خون سرفه می‌کرد وقتی تازیانهٔ باد را می‌کشید به جان دشت و متواری می‌شد با جنون تا به سمت او رود که عشق آورده بود.
زن زاینده رود بود کشیده تا تمام جهان که حضور٬ لبریزش ‌کند و جدایی به تشنگی‌اش ‌کشد در دربه‌دری آب و آفتاب.
زن چشمهٔ پاییز است نشسته لب چاه غزل و غروب می‌بافد تا کی از راه برسد آنکه می‌باید...
ساحلی ندارد دریایی که حرف را می‌برد٬ جملگی کشش می‌آورد...



تاریخ ارسال :   1396/12/17 در ساعت : 2:39:21       تعداد مشاهده : 504



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

بازدید امروز : 21,363 | بازدید دیروز : 31,298 | بازدید کل : 123,304,337
logo-samandehi