ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  
آخرین اخبار
۞ :: رهبر انقلاب، شعر فارسی را یک سرمایه ملی می‌دانند
۞ :: بعد از ین من پسر ندارم که/ چار قرص قمر ندارم که
۞ :: جشنواره ملی شعر نماز جمعه برگزار می‌شود
۞ :: نامه مهم و منتشر نشده "شهریار
۞ :: نامزدهای چهارمین دوره جایزه ادبی الوند معرفی شدند
۞ :: "شعر فاطمی" مظلوم دیروز و امروز تاریخ،
۞ :: عرض ارادت شاعرانه به محضر حضرت زهرا(س)
۞ :: شعری برای عیساى روح الله
۞ :: سنگ تمام شاعران و هنرمندان براى سردار دل‌ها
۞ :: شاعران 50 شب برای حاج قاسم شعر می‌خوانند
۞ :: تقدیر از مقام ادبی پدر شعر آئینی
۞ :: نامه 65 شاعر و هنرمند به رئیسی در حمایت از نخبگان و هنرمندان افغانستان
۞ :: چرا ترانه «باز باران» در حافظه ایرانی‌ها ماندگار شد؟
۞ :: سوغاتی متفاوت شاعر افغانستانی برای هندی‌ها
۞ :: اشعار شاعران هندی در رثای حضرت فاطمه(س)
۞ :: معرفی آثار ادبی در سوگ شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)
۞ :: استاد «بهمن رافعی بروجنی» درگذشت
۞ :: سهم زنان از شعر افغانستان چقدر است؟
۞ :: اعضای هیأت علمی جشنواره شعر فجر معرفی شدند
۞ :: نوسروده‌های شاعران برای میرزاکوچک خان



خاطرات


292
وقتی موشک به صدمتری منزل استاد شهریار اصابت کرد!
اصغر فردی

در واپسین ماه‌های جنگ تحمیلی، حضرت امام (ره) فراخوانی منتشر کردند قریب به این مضمون که:« متشکرم پدرتان را تنها نگذاشتید و یک حرکت دیگر کافی است تا کار را تمام کنید....» اصلاً موجی به راه افتاد. در تبریز استاد شهریار چنان بی‌قرار شد و بی‌تابی می‌کرد که نمی‌توان توصیفش کرد. می‌گفت خودم را به کجا باید برسانم تا اعزام شوم؟ از توان ما خارج شده بود تا بتوانیم آرامش کنیم. نهایتا راضی‌ اش کردیم در خانه بماند. در همان بی‌تابی آن شعر را برای بسیج سرود که معروف است و از تلویزیون پخش شد.
برای تشییع شهدا و مراسم فاتحه که می‌بردیمش آن قدر بی‌قراری و گریه می‌کرد که از حال می‌رفت. این وضع را که دیدیم تصمیم گرفتیم از حوادث و وقایع جنگ تحمیلی خبردارش نکنیم. مدام می‌پرسید اما دیگر چیزی نمی گفتیم و به مراسم نمی‌بردیمش.
تبریز را که موشکباران کردند خیلی‌ها از شهر بیرون رفتند. نمی‌توانستیم از شهر خارجش کنیم. مقاومت می‌کرد. می‌گفت تا آخرین نفس اینجا می‌مانم. موشک به صدمتری خانه‌اش که خورد، دیگر حرفش را گوش ندادیم. دفترهای شعر و آثارش را از خانه خارج کردیم و بردیم گذاشتیم در گاوصندوق اداره ی آگاهی. استاد را به زور بغل کردیم و با حیله‌ای در ماشین گذاشتیم و به روستا بردیم.


.نقل خاطرات ، تنها با ارجاع به سایت شاعران پارسی زبان و ذکر منبع مجاز می باشد
تاریخ ارسال :   1397/5/25 در ساعت : 15:5:52       تعداد مشاهده : 861



کسانی که این مقاله را می پسندند :



ارسال نظر :

سید فضل الله طباطبایی
1397/5/26 در ساعت : 6:33:36
روحشان قرین رحمتِ الهی باد .
بازدید امروز : 15,513 | بازدید دیروز : 18,434 | بازدید کل : 138,111,220