25 اسفند
25 اسفند روز بزرگداشت ساعره اي است كه ، به ويژه در هياهوي نو گرايي ، قدرش ناشناخته مانده است : رخشنده اعتصامي يا پروين
پروين اتفاقا" نگرشي سيستمي در اسرار آفرينش ، جهان بيني و جهانشناسي ، فطرت انساني و رنج و شادي انسان دارد كه گاه آن را از زبان اشياء يا حيوانات و گاه نيز از زبان خود انسان ، در قالب شعر و به صورت گفتگو بيان مي كند . اين شيوه جدلي ، شبيه به ديالكتيك ، كه باز چون نگرش سيستمي از پيشرفته ترين شيوه هاي علمي جهان امروز محسوب مي شود ؛ به جايي مي رسد كه پروين را يك محقق در علوم انساني و اجتماعي ، مصلح اجتماعي ، و نهايتا" مهندس اجتماعي معرفي مي كند .
وي بنا به بنيانهاي فرهنگي ايران كه قبلا" آمد ، و فرهنگ آموزشي سنٌتي ايران عصر خود در حوزه هاي علميٌه ، كه بر اساس بحث هاي دوجانبه بوده است ، اشعار مناظره اي ( گفتگو يا گفتم و گفت ) بسياري سروده است كه برخي از مطلعين آنها را در حدور شصت شعر دانسته اند ، و از همه مشهور ترشان عبارتند از :
چشم و مژگان : شبي به مردمك چشم ، طعنه زد مژگان
مور و مار : با مور گفت مار ، سحرگه به مرغزار ...
موش و مادر : موشكي را به مهر ، مادر گفت ...
;كبوترو كبوتر بچه : كبوتر بچه اي با شوق پرواز
شاهد و شمع : شاهدي گفت به شمعي كه امشب
غنچه و گل : غنچه اي گفت به پژمرده گلي
گل و بلبل : بلبل آهسته به گل گفت شبي
كه مرا از تو تمنٌايي هست
دام و دانه ، كرباس و الماس ، ، و...
اين شكل از شعر قبلا" در درخت آسوريك و نزد شعرايي چون عنصري – امير معزي – مولوي ( گفتا كه كيست بر در ، گفتم كمين غلامت ...) – نظامي گنجوي– سعدي – خواجو ( گفتا تو از كجايي كاشفته مي نمايي ...) – حافظ ( گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سرآيد ، گفتم كه ماه من شو ، گفتا اگر بر آيد ) ابو سعيد ابو الخير ، و...نيز وجود داشته است و حاوي صنايع تعليل ، تشبيه و جناس است .
شايد شعر زير از همه مشهورتر باشد
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت اي دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم
گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست
گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز تار و پود نیست
گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
پس از پروين اين قالب ايراني شعر از بين مي رود و يا لا اقل چنان ضعيف مي شود كه ما در بين اشعار هيچ يك از شعراي نو پرداز مشاهده نكرده ايم ؛ كه باز شايديكي از دلايلش روان بودن شعرهاي پروين به حدٌي است كه شعراي نوپرداز نخستين ، با توجه به آن ، جرئت طبع آزمايي در برابر پروين ، و انتقال چنين قالبي را به شعر نو نكرده اند ... و اي كاش شعر زير ذرٌه اي لياقت انتشار در سالروز تولد پروين را داشته باشد :
گفتمش : نوروز !
گفت : نو مي بايد ؛ كهنه اش رسمي است ديرين
فكر را مي خايد .
گفتمش : « رسم » همين است ! ؛ نپرهيز ، بزن يك تيشه !
ريشه اي را كه درايٌام قديم ...
ريشه اي را كه سه ترك است و سترگ ...
گفت : خاكستريش ننمائيد ؛ « روز » ، « روشن » بايد !
گفتمش : خوب ، به چشم ! روز « عيد » است ، و...
كلامم ببريد !
گفت : جشني بايد « همه ي مردم و نيكان يك جا » ...
« جشن ملٌي » است ؛ نه اين ؟!
جشن سال و مه نو
جشن پاشيدن بذر ، بهر ايٌام درو
گفتمش : مردم ، نيك اند ، ولي ...
« فصل » نو مي آيد
از طبيعت ، گل و مل ...
گفت : هان ! بهر چه « نو » مي آيد ؟
غير از اين است كه « عشق » ؟
دست در دست دگر
حلقه اي از دل و جان
همنفسي در ره نو
روز نو ، راه نو است
اتحادي ديگر
انسجامي ديگر ..
چون كه آموخته ايم
دي و بهمن ها را ....
و زمستان را از فصل بهار ، سخت تدبير كنيم !