
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
مولوي
« هفت شهر عشق » بحثي است در « عرفان »
عشق يعني بسيار دوست داشتن كه به نظر عارفان رمز و اساس جهان هستي را تشكيل مي دهد ؛ از عشق بين زن و مرد كه در دنياي انسانيٌت واجب الوجود است ، و سبب بقاي نسل انسان مي شود ، تا عشق به ديگران كه سبب انسجام و پيشرفت جامعه مي گردد ، از حرص و آز مادٌي و اقتصادي و بنابر اين ايجاد اختلاف و تشديد آن بين افراد بشر مي كاهد ؛ و با عشق به خدا يا در واقع به « حق » كه مي تواند همه را زير يك پرچم گرد آورد ، و با وحدت بين افراد ، ضامن امنيٌت و پيشرفت و تعالي جامعه مي شودد . پس « عشق به حق » بالاترين مرتبه عشق است :كمال معرفت ، معنويٌت ، روحانيٌت .
عرفان به معني شناختن حق و والاترين حقٌ ، يعني « حق تعالي » ، با تعمق و تفحٌص و تعلم كافي ، و نه فقط به صورتي سطحي است .
عطار نيشابوري در شناخت حق ، يا به اصطلاح رسيدن به حق ، هفت مرحله يا « هفت شهر عشق » قائل است كه عارف مي بايست مرحله به مرحله آن را طي كند :
1 – جستجو و طلب كه بايد خواست تا توانست ( خواستن ، توانستن است . عاقبت جوينده يابنده بود ، و... ) .عطار بنا به فراستي كه داشته است در اين راه به تعلٌم و « مطالعه كتاب » در زادگاه خود قناعت نكرده است ؛ و به مصداق شنيدن كي بود مانند ديدن به سير آفاق و انفس پرداخته است ؛ از مكٌه و دمشق و مصر و هندوستان ... تا ماوراء النهر در جهان پيشرفته آن روزگار به سياحت و تعلم پرداخته است : سهر ها و بنابر اين تمدن هاي مختلف را ديده است ، به حضور علما و عرفاي بزرگ رسيده است ، و...
2 – عشق كه به معني ديدن زيبائي ها و اغماض زشتي ها ( به مصداق : اگر در ديده مجنون نشيني . به جز زيبائي ليلي نبيني - 1 ) براي وصال و رسيدن به معشوق است .
3 – معرفت است كه بنا به استعداد هركس حاصل مي شود
4 – استغناء يعني بريدن از حرص و آز و زياده خواهي در جهان هستي است
5 – توحيد كه « رسد آدمي به جائي كه به جز خدا نبيند » (2) .
6 – حيرت است كه انسان به حقارت خود و ناتواني استعدادش در درك همه چيز جهان پي مي برد .( پس به آنجا رسيد دانش من . كه بدانم همي كه نادانم - 3 ) .
عطار سروده است :
گرصدهزار قرن همه خلق كائنات
فكرت كنند در صفت عزٌت خدا
آخر به عجز معترف آيند كاي اله
دانسته شد كه هيچ ندانسته ايم ما
جائي كه آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگي است مصلحت ذرٌه در هوا
و آنجا كه بحر نا متناهي است موجزن
شايد كه شبنمي نكند قصد آشنا
7 – فنا كه انسان از تمام خود خواهي هايش دست مي كشد (4) .
عطٌار سروده است :
خالقا ، يارب ، به حقٌ آن كه من
هركه را ديدم كه گفت از تو سخن
از همه نوعي خريدارش شدم
ياري او كردم و يارش شدم
من خريداري ز تو آموختم
هرگزت روزي به كس نفروختم
چون خريداري تو كردم بسي
هرگزت نفروختم چون هركسي
در دم آخر خريداريم كن
يار بي ياران توئي ، ياريم كن
نظامي گنجوي
سعدي شيرازي
ابو شكور بلخي ؟
بيت : « گفت آن يار كاز او گشت سر دار بلند . جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد » از حافظ شيرازي شايد اشاره اي به منصور حلٌاج باشد كه معتقد بود همه مراحل را طي كرده است تا به مرحله ذوب ، يعني حل شدن در وجود خدا ( حق ) ، رسيده است و در واقع با « انا الحق » گفتن خود را خدا دانسته است ...
به ياد عطار نيشابوري