ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
با این همه توضیح واضحات که داده ایم و گفته ایم «امیدی» را بدون تشدید بخوانید باز سرکار خانم بهرامچی    ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام - فقط بیت آخر وزنش به هم ریخته و زیبایی مفهوم و ترکیب ب   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمد دهقانی هلان
درود وعرض ادب جناب استاد خوش عمل کاشانی ارجمند - سپاس از نگاه پر مهر و بزرگوارانه تان .. چه پربها   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : محمد دهقانی هلان
درود و عرض ادب جناب حجت عزیز - ممنون و متشکرم از حضور ارزشمندتان و نقدی که برای این چند خط بنده د   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : معین حجت
سلام ...عرض ادب و احترام ، استاد خوش عمل با توضیحات ارزنده شما آگاه و مجاب گردیدم ، سپاسگزارم از شما   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : عباس خوش عمل کاشانی
شعر دلربای جناب دهقانی اصلا اشکال وزن ندارد....در مصراع اول بیت دوم حرف «ر» از کلمه ی «جریانها» را ن   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : پروین برهان شهرضایی
سلام وخیلی ممنون.،درمصرع اول ،شاعرداره ازخولی میگه که ازشهرنامردان داره عبورمیکنه،باکیسه ای که سرمقد   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : معین حجت
سلام ... - عرض ادب و احترام خدمت جناب دهقانی گرامی و بزرگوار ... - درود بر ذوق سرشار و طبع شیری   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اله یار خادمیان
باسلام و درود بانوی بزرگوار. - در مصرع مطلع : از شهر نا مردان به نامردی گذر کرد ، یعنی چه؟ غل   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام - اتفاقا در این فاصلهٔ ده‌سال هم اشعار زیادی خونده‌ام و هم کمی مطالعه داشته‌ام. - حتی به    ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



ياد نامه ی شهر ِفرنگ


 



ما اول بايد حساب ملّت آمريكا رااز دولت آمريكا جدا كنيم ؛



ما به هيچ وجه مقابل با ملّت آمريكا نيستيم.



 



احساسات ايرانيان عليه ملت آمريكا نبوده، بلكه [عليه] دولت آمريكاست.



امام خمینی(ره)



 



 



نوزده قرن و هم



هفتاد و شش سال دگر           



از زاد روز حضرت عيسي گذشت



تا گذارم زي فرنگ و



کشور ِشهر فرنگ افتاد.



 



 



كشور تنديس آزادی.



همان تنديس را گويم؛



(گرچه من آن را نپیمودم)



كه گويند :



فرارو ها در آن گردشگران را مي برد تا اوج



اگرچه پله ها بسيار.



كه مي گويند؛ در آتشگه ِروشن ، فرازِ دست ِآزادي



پذيرايي سرايي نغز و گردان است؛ گردنده.



آري ؛



كشور تنديس آزادي



کشور زیبای فانوس خیال



سرايم گشت



ماهي چند.



 



كشوري بس پهنه ور



تاچشم بيند سبز و خرم مرغزاراني كرانه ناپديد



دراو پديد



كشوري پاكيزه ، باسامان.



كشور پلهاي روي هم گذر.



كشور بس آسمان سايي، كه گر اوجش ببيني از زمين



انگار مي ترسي كه افتد بر سرت



زانكه ابري از ميانش مي رود آهسته و آرام.



كشوري با مردماني شهرشان آيينه ی پاكيزگي



كشوري با مردماني خوي شان



شهرآيين گرا،



سامان پذير.



كشور سامانه ها ، گنجينه ها



كشور شداديان ، قارونيان



باغ ارم؛ شايد.



 



آري آن هنگام



در شهر ِفرنگان



ابر آسا



چند ماهي در گذر بودم



اينكه دارم مي نويسم



يادي از آن روزگاران



ياد نامه يا سفرنامه ست، پندارم.



 



شامگاهي بود كز شهرك ،  به سوي شهر مي رفتم ، به گردش يا خريد.



ناگهان آواي گريه



جيغ و فريادي شنيدم



داشت كم كم آسمان تاريك مي شد



سوي آوا، رو نمودم با شتاب



تا كه شايد ياريِ  بيچاره اي را من دهم سامان.



مي دويدم سوي آواهاي پر سوز وهراس



تا رسيدم در ميان مردمان.



جيغ و فرياد



از درون ساختمان كهنه مي آمد به گوش.



و شگفتا



مردمان آرام



گرداگرد آن با دلخوشي و خنده و شادي



دو دو و سه سه



كنارهم ستاده گرم صحبت ؛ منتظر بودند.



تا رسيدم از يكي پرسيدم  آواها ز چيست؟



پاسخم داد :



"در شب جشن كدو ی قلقله ،



 ديدن یک "خانه ي ارواح" ،



 خیلی معرکه ست."



پس كدو يي را بسان شكلك ِ تلخك ، به پشت ِشيشه ي خودرو،  نشانم داد



شكلك انگاري به من؛ باري،



دهن كج كرد.



دل به سينه مي تپيد.



مرد گفتا كه بايد بُن خريد.



بن خريدم. منتظر ماندم.



 



در صف ديدار، برخي ذرّت بوداده مي خوردند



برخي هم خلال ؛



نوشابه يا



بس خوردني هاي دگر؛



شايد؛



تا نشان از پُردلي و بي خيالي باشد آن.



گرچه دانم خوردنِ  بسيار



مي تواند زاده ي هول وهراس ِمبهمي در جانشان باشد.



 



پس خريدم بسته اي ؛ نازك بُرش



به خودم دلداري و دل مي دهم در صف



تا كه نوبت در رسد.



 



منتظر بوديم ، ناگه رهنما آمد ، چراغ  ِ قوّه اي در دست



گروهم  را  به صف همراه خود بُرد.



پرده را پس زد.



ناگهان تاريكي ِ بس تيره تر از شب ،



گروه ِ مرد و زن را خورد.



در هزاران راهه ي تاريك و باريكي



پراز پيچ و شكن؛



فرو رفتيم،



مرد ِرهنما در پيش.



جز چراغ  ِ قوه و آواي ِمرد رهنما، ديگر نمي ديدم.



او ز پيشاپيش و مي آمد گروه از پس.



 



ناگهان در سرسرايي رفت.



يك طرف حمام خون بود  ؛ استخوان بندي ِخونيني  درآن



 



زان سپس



رهنما ، زي راه ديگر شد



گروه از پي شتابان



از پس ِتاريكي ِتاريك



ناگه در اتاق ديگري رفتيم



سر براندازي در آنجا بود



سرِ مردي ميان گيره اش درگير



تيغه ي سنگين پولادين



ناگهان از آسمان افتاد



سر ز خون گلرنگ



در غلتيد و مرد نيمه جان ، جان داد



شُره اي از خون ز سر انداز ِ آدمكش  فرو لغزيد.



زان سپس مردم هراسان و شتابان



از ميان تيرگي ها، كوچه ها، سر در پي ِآن رهنما رفتند.



 



در اتاق ديگري كز پرتو ِ پي در پي صد آذرخش ِروشني افروز



دمبدم تاريك و روشن مي شد و مي شد



غول هول انگيز شومي زي گروهم ، حمله ور شد.



در هراس و تيرگي و روشني هاي پياپي



زو گريزان سوي بيراهي دگر رفتيم



كه به ‍ژ‍رف ِكوچه اي پر پيچ و خم ، پُر در رو و ، تاري  تر از شب هاي تار



در گريزم زان هيولا



گم شدم



در هراسي شوم



انديشه مي كردم به خود



كين ره ِبيراهه آيا مي رود سوي كُُنام ِغول



يا كه اژدرها و يا، درب ِ خروج



بانگ برداشتم :



چون غريقي كو برآرد دست از آب.



"آي ،



گم شدستم، گم شدستم، اي هوار"



ناگهان ديدم چراغ ِ قوّه اش جُنبان



رهنما آمد.



دست من بگرفت و سوی راه  بیرون برد.



 



تک اتاق آخری



خالی بود و...



 روشن بود



"خانه ي ارواح"



 



1/ 6/ 87



 



مهدي فرزه ( ميم مژده رسان)


کلمات کلیدی این مطلب :  ، ياد ، نامه ، ی ، شهر ، ِفرنگ ،

موضوعات : 

   تاریخ ارسال  :   1390/11/5 در ساعت : 19:12:43   |  تعداد مشاهده این شعر :  1143


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

صادق رحمانی
1390/11/6 در ساعت : 23:7:23
شعر بلندی بود. احسنت.
بازدید امروز : 10,898 | بازدید دیروز : 31,407 | بازدید کل : 135,256,838
logo-samandehi