ایمیل :   رمز عبور :        فراموشی رمز؟  


آخرین نقدها
نام ارسال کننده : جابر ترمک
درود جناب محمد صالحی عزیز - استاد سخن نیز چنین شگردی را بکار بردند - پسران وزیر ناقص عقل لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
درود بر شما - چون /ه/ در گواه ملفوظ است گواه با خدا و عزا قافیه نمیشه ِِ - ضمن آنکه پیغمبر هم جز   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
با سلام و عرض ادب. - - نیست مخصوص به خورشید, به خون غلتیدن - عشق بسیار ازین طایر بسمل دارد...   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : رضا محمدصالحی
سلام - در رباعی اول واژه ی « بقیع» هیچ نقشی در جمله ها ندارد، ببینیم : - زهرا غزل ناب الهی ست   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : جابر ترمک
   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : جابر ترمک
درود بانو بهرامچی گرامی - - هر دو پیام شما را خواندم . به نظرم هر دو یک نظر ساده و غیر فنی است   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
سلام استاد گرامی - چرا در مورد بیت مطلع که مصرع هایش کاملا بی ربط هستند چیزی نکفتید ؟و حتی بیت س   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : هادی ارغوان
سلام به شاعر محترم و منتقدان عزیز - بنده هنوز نمی دانم صفت زیبایی, زمانی که در مورد یک اثر هنری به   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : اکرم بهرامچی
تا اساس دل به روی آجری بی فایده ست - عشق یک عمراست با ما دم خوری بی فایده ست - سلام آقای نرمک گ   ....    لینک شعر مورد نظر

نام ارسال کننده : ابراهیم حاج محمدی
درود - مصرع آخر را اگر می گفتید: - {{تازه می فهمم که دل هم عنصری بی فایده است}} - از حشو مورد   ....    لینک شعر مورد نظر


آرشیو کامل



Share



ارغوان

 

گره بر گوشه ی پرچم زده یعنی که مغلوبست

و شعر تازه می گوید دلش آشوبِ آشوبست

غزل پشت غزل شاعر چرا اینقدر بی تاب است

گریزی می زند انگار قصه قصه ی آب است

 قلم دشتی پر از گل های لاله می کشد ، تنها

کنار دشت تکیه می زند بر نیزه اش مولا

.

درون دشت یاری نیست؟ آیا یک سواری نیست؟

درون دشت مردی نیست یا یک بی قراری نیست؟

صدای هق هق گریه صدای یک رجزخوانیست

هوای قلب عرش انگار طوفانیست ، بارانیست

به سوی خیمه برگشتی که یاری هست ، یاری هست

به روی گاهواره شیرخواری هست ، آری هست

به روی دست می گیری تمام لشکر خود را

که آوردی به میدان یار خود را اصغر خود را

طلب کردی برای کودک شش ماهه قدری آب

نمی دانم چرا آرام شد شش ماهه ی بی تاب!

تمام قصه را سر بسته می گویم که سر تا سر

به روی دستتان انگار یک غنچه شده پرپر

.

به اوج خود رسید انگار روضه ، واژه ها بی جان

در و دیوار ، پرچم ها ، غزل ها ، بیت ها گریان

میان شعر گفتن شاعرت هم از نفس افتاد...

رها شد شاعرت از بندِ تن ؛ آری قفس افتاد

کنار شعر خود آهسته آهسته که جان می داد

حیاط سرد دفتر پای شعرش ارغوان می داد...



   تاریخ ارسال  :   1399/6/27 در ساعت : 21:17:45   |  تعداد مشاهده این شعر :  101


کسانی که این شعر را می پسندند :

ارسال نقد و نظر برای اعضا

   
ارسال نظر برای غیر اعضا







متن های ارسالی برای "نقد" توسط دارنده دفتر شعر قابل مشاهده و تایید نخواهد بود و تنها توسط مسئول بخش نقدها بررسی و تایید خواهند شد. در صورتی که میخواهید نظری را خصوصی برای صاحب اثر ارسال کنید از بخش نظرات استفاده بفرمایید.

بازدید امروز : 14,533 | بازدید دیروز : 32,615 | بازدید کل : 127,211,518
logo-samandehi